تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 575

مساهمون:

ص٥٧٥
اى شاه‌زاده ! هرچند كه خويش وليد خالد بود اما بلطف خداى تعالى از رسوايى رهيديم ! مردانه رفتى ! مظفر شاه گفت : اى بانو ، اكنون نه جاى ايستادنست ، من ميروم ، تو مىآيى يا نه ؟ توران دخت گفت : اى آزاده مرد ، اين شهر مصرست و تو مردى غريب ، مرا كجا برى كه همه كس مرا مىشناسند . مظفر شاه گفت : اى جان و جهان من ، پس من رفتم ! الوداع تا ارادت يزدان جان‌آفرين چيست . اين بگفت و با آن تيغ كشيدهء خون‌آلود بيرون آمد . چون در ميان سراى رسيد ، لالا كافور ايستاده بود و قوام كار نگاه ميداشت . چون مظفر شاه را ديد ، پنداشت كه شاهور است . گفت : اى شاه‌زاده ، كار خود كردى بايد كه حق مرا فراموش نكنى و آنچه پذيرفتى بدهى . مظفر شاه گفت : چه مىگويى ؟ لالا كافور بخنديد و گفت : اى شاهور ، زودم فراموش كردى ! نه من ترا خبردار كردم ؟ اكنون كار خود را كردى مرا فراموش كردى ؟ مظفر شاه دانست كه اين ايناغى لالا كرده است ، گفت : اى لالا ! چه وقت اين تقاضاست بيا تا بيرون رويم . لالا در پيش افتاد تا از ايوان بيرون آمدند . مظفر شاه گفت : حق لالا را فراموش نتوان كردن كه خيلى زحمت كشيده است و دشمن را بر سر ما آورده است ، اينك حق آن ! اين بگفت و آن تيغ كه در دست داشت بزدش بر ميان كه همچون خيارش به دو نيم كرد و بگدشت . در چنين حالتى جانانهء دايه درآمد و آن حال را بديد . متحير شد ، سؤال كرد كه اين چه حالست ؟ توران دخت آنچه رفته بود جمله را با جانانهء دايه بگفت . دايه عجب ماند ، گفت : اين كشته را دفع بايد كرد . دايه و توران دخت شاهور كشته را برداشتند و بر بام بردند و در قفاى ايوان انداختند و بازگشتند و آن خونها را كه ريخته بود ، دفع كردند ، اما در غم مظفر شاه مىبودند كه گوييا حالش چه شود ؟ اما راويان اين اخبار چنين روايت ميكنند كه چون مظفر شاه قدم پيش نهاد و روانه شد گذرش در بازار افتاد . شب تاريك بود ، مظفر شاه مرد غريب و آن راهها را هرگز نديده بود و نمىدانست كه چون مىبايد رفت ! از هر طرف كه راه يافتى برفتى ، تا تقدير خداى تعالى چنان بود كه بر سر چارسوى بازار رسيد . از چهار