تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
بر پايين نهاده ، و مجمرهء عود در سوختن و اسباب عيش جمله مهيا نهاده ؛ توران دخت با مظفر شاه روبرروى هم نهاده و در خواب رفته . شاهور چون آن حالت را بديد آتش غيرت بر دماغش زد ، وقت بود كه بدان آتش سوخته گردد ؛ سرپاى بر پهلوى توران دخت زد كه اى رعنا چشم بگشاى ! من در عشق تو بىقرار و بىآرام ، و تو با ديگرى دست در آغوش كرده و خوش آرام گرفته ! توران دخت چون چشم باز كرد شاهور را ديد ايستاده ، و شمشير الماس‌گون در دست گرفته . توران دخت متحير فروماند . دست از زير گردن مظفر شاه بيرون آورد ، مظفر شاه نيز بيدار گشت ، آن را بديد ، فروماند ، آن مستى از سر او بدر رفت و هشيار شد . شاهور گفت : اى بىادب ! در شهر مصر هيچ شاهد نمانده است كه مدخل در حرم شاه وليد ميكنى ؟ اكنون جان بر باد دادى ! مظفر شاه گفت : اى : جوانمرد ، راه جوانان يكى است ، كرم‌كن ، چندان مجال بده كه پيراهن در گردن اندازم و آنگه هرچه خواهى بكن . شاهور با توران دخت گفت : زودباش و از بغل او بيرون آى تا خون تو با خون او آميخته نگردد . توران دخت از مظفر شاه جدا شد . شاهور پشت بر مظفر شاه كرد تا وى پيراهن در پوشد . شاهور رو در توران دخت كرد و گفت : اى رعنا ! اكنون خود را چون مىبينى ؟ چند نوبت پيش تو كس فرستادم ، با من سر گرانى كردى و به هيچ حال با من التفات نكردى و به پدر و برادرم ترسانيدى ، اكنون چه مصلحت دانى ؟ در پيش پدرت برم تا رسواى خلق گردى يا خود منت هلاك گردانم كه سزاى تو كشتن است و يا با من سر در مىآورى و دلم را بدست مىآرى ؟ ازين نوع سخنها مىگفت و بر توران دخت طعنه مىزد . مظفر شاه مجال يافت و چون شير نر از جاى برجست و يك مشت چنان بر گردن شاهور زد كه شاهور به روى درآمد و آن تيغ كه در دست داشت بدور افتاد . مظفر شاه تيغ در ربود . شاهور خواست كه برخيزد ، بزد بر گردنش كه سرش را بدور انداخت . توران دخت گفت : هزار آفرين بر دستت باد ! نيك رفتى