تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
مىخورد به ياد توران دخت ، كه لالا كافور درآمد و خدمت كرد . چون شاهور را نظر بر لالا كافور افتاد بغايت شادمانه شد ، با خود انديشه كرد كه مگر او را توران دخت فرستاده است ! زيرا كه بغايت بىوقت بود . از جاى برجست و لالا كافور را در كنار گرفت و در پيش خود بنشاند و گفت : خير مقدم ! خوش‌آمدى ، اى آزاده ! چونست كه درين نيم شب ما را به ياد آوردى ؟ بگوى ! اگر مهمى دارى بگوى تا بدان كار قيام نمايم . لالا بخنديد و سر در گوش شاهور كرد و گفت : اى شاه‌زاده ، چون از صورت حال محبت تو با توران دخت خبردار بودم ، و دايم در بند آن بودم كه تو بمراد دل برسى ، زيرا كه ترا بر من حق بسيارست ، اكنون خبرى دارم ؛ از بهر آن آمده‌ام تا با تو بگويم تا ترا معلوم گردد كه من ترا دوست ميدارم و از جملهء هوادارانم . شاهور گفت : چه جاى اينست ؟ بگوى تا بدانم . لالا گفت : بدان و آگاه‌باش كه توران دخت جوانى بيگانه را آورده است و امشب چند شب است كه در سردابه بعيش و عشرت نشسته‌اند . ميخواستم كه زودترى بيايم و ترا خبردار گردانم ، محل نيفتاد تا اكنون كه دايه برفت و ايشان هر دو دست در آغوش يكديگر كرده‌اند و خوش خفته‌اند . هنگام كارست و بهتر ازين فرصتى نخواهد بود ! چون شاهور اين كلمات بشنيد ، گفت : اى لالا ! مرا توانى آنجا بردن تا من كار خود پيش برم ؟ لالا گفت : بلى ، من از براى اين كار آمده‌ام . پس شاهور از جاى برجست و سلاح بر خود راست كرد و با لالا كافور روانه گرديد تا بر در آن سردابه رسيد و گفت : اى شاه‌زاده ، اكنون برو و آنچه مصلحت‌دانى آن كن كه من درين موضع راه نگاه دارم ، اما زينهار كه مرا فراموش نكنى . شاهور گفت : چون ازين كار فارغ شوم عذر تو بخواهم . كافور او را آفرين كرد . راوى داستان روايت كند كه چون شاهور از آن دربند در گدشت تا بدر سردابه رسيد ، سردابه‌يى ديد سپيد كرده و بستر حريرى انداخته و عاشق و معشوق دست در گردن يكديگر كرده و در خواب مستى رفته ، و دو شمع يكى بر سرين و يكى