تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن * بهم نشستن و حلواى آشتى خوردن
توران دخت گفت : اى شاه‌زاده ، امشب خوش باش كه ماييم و تو تنها ، بىزحمت اغيار ، و دنيا اعتبارى ندارد و فردا كه ميداند كه چه مىشود ! بيت :
امشب شب آنست كه شكر آب شود * در دامن گل بنفشه در خواب شود
مظفر شاه دانست كه توران دخت چه مىگويد ، گفت : اى شاه‌زاده ، ما مردم يزدان پرستيم و تا عقد نمىبنديم پيش ما روا نيست و ديگر آنك شنيده‌ام كه شاه‌زاده فيروز شاه در يمن در خلوت با عين الحيات نشست و به غير بوس و كنار در ميان ايشان چيزى نبوده است . پدر تو ترا به من دهد ، من نيز برادرزادهء ملك دارابم و تو نيز از عين الحيات كمتر نيستى ، ما را نيز صبر بايد كرد كه چون فيروز شاه بمراد برسد ما نيز بمراد برسيم . توران دخت گفت : اى شاه‌زاده ، تو چها مىگويى ؟ پدرم مرا به تو كى خواهد دادن كه با تو و لشكر شما دشمن‌اند ، بلك دربند آنست كه عين الحيات را به برادرم شاه صالح دهد . حاليا وقت را غنيمت‌دان ! مظفر شاه گفت : اى شاه‌زاده ، كار قسمت را كس نمىداند ، من از شهر هيرمندم و تو از مصر ، يزدان ما را چون بهم رسانيد ! نه مرا و نه ترا درين كار هيچ اختيارى نيست تا ديگر چه خواهد بودن ؛ و اگر اين دم آخرين صحبت من و تو خواهد بودن ، پس يك زمانه صحبت را چه اعتبار باشد ؟ اين بگفت و دست در آغوش توران دخت كرد و خوش بخسبيد . دختر نيز مست بود ، دست در گردن مظفر شاه كرد و در خواب رفت . اما راويان اخبار و مهندسان روزگار چنين روايت ميكنند كه چون لالا كافور از آسايش ايشان خبردار گرديد با خود گفت اكنون وقت كار منست ! در حال از آن سراى بيرون آمد و رو بخانهء شاهور كرد . در آن دم شاهور مى