تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 571

مساهمون:

ص٥٧١
نوبت پيش توران دخت كس فرستاده بود تا او را رام خود گرداند و توران دخت او را منع كرده بود و گفته بود كه بگوييد شاهور را كه ازين نوع سخن نگويد و اگرنه اين سخن با برادرم بگويم تا او را هلاك گرداند تا ديگر كسى چنين بىادبى نكند . شاهور نيز دل بر صبر نهاده بود ، اما گاه‌گاهى لالا كافور را طلب داشتى و راز دل و درد عشق را با او بگفتى و او را انعام كردى و وعدها كرده بود كه اگر روزى وصل توران دخت روزى گردد با كافور انعامها كند چنانك لالا كافور غنى گردد . لالا نيز در بند اين معنى بود و از توران دخت كدورتى در دل داشت . مگر روزى در عالم مستى او را چوبى چند زده بود ، و هندوان كينه‌دار باشند ، آن كين در دل داشت . لالا كافور دل بر آن بنهاد كه برود و شاهور را بيارد و آن حال را به دو بنمايد تا هم او را به مقصود رساند و [ هم ] عوض كينهء خود كرده باشد . صبر كرد تا شب درآمد . توران دخت گفت : اى دايه ، چند شب است كه هيچ خواب نكرده‌ايم ميدانم كه شاه‌زاده مظفر شاه را خواب باشد ، امشب خواب خواهيم كرد . جانانه گفت كه من نيز چند شب است كه عيالانرا نديده‌ام ، من نيز به اشارت شاه‌زاده بخواهم رفت و لالا كافور بر در سردابه است و ديگر كسى را زهرهء آن نيست كه گرد اين مقام بگردد . توران دخت گفت : روا باشد . پس جانانهء دايه بيرون آمد و رو بكافور كرد و گفت : اى لالا ، حاضر باش و زينهار در خواب نروى و امشب خواب بر خود حرام كن و ازين موضع جايى نروى كه شاه‌زادگان در آسايش‌اند . لالا گفت : خدمت كنم . پس جانانه برفت و در سردابه را بهم كشيدند . توران دخت گفت : اى شاه‌زاده ، بيا كه امشب شب عيش و نشاط است ! آنگه دست در آغوش مظفر شاه كرد و او را در پيش خود كشيد و او را مىبوسيد و مظفر شاه نيز او را تنگ در كنار گرفت به مهر دل و جان ، بيت :