تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠
گفت : اى خداوند ، معلوم‌دان كه امشب در زندان نقب زده‌اند و آن بندى را برده‌اند ، مرا هيچ آگاهى نيست . وليد خالد درماند . گفت : اين حرام‌زاده را بر سر پا بنشانيد و گردن بزنيد . زندانبان را بر سر پا نشاندند . شهران وزير گفت : اى خداوند ، ترا معلوم است كه در لشكر ايران عياران بسيارند كه بسيار كارهاى پهلوانانه كرده‌اند ، اگر ايشان برده باشند عجب نباشد . اما او را چوب بايد زد كه چرا غافل بوده است . حكم كردند كه زرنج را بر عقابين كشيدند و چهل چوب زدند و آنگه او را رها كردند . وليد خالد گفت : گناه نه اوراست بلكه ماراست كه ما را زندان سليمان پيغنبر عليه السلام هست كه از بهر ديو ساخته است ، كه ديوانرا آنجا در بند كردى ، ما را نيز اگر كسى در بند افتد آنجا در بند كنيم . آنگه وليد بن خالد گفت : جاسوسى به سپاه ايران بفرستيد تا خبرى بيارد كه مظفر شاه را كه برده است ؟ جاسوسى بود در سپاه مصر به غير از طارق عيار كه او را تارك جاسوس ميگفتند ، او را فرستادند تا خبرى بيارد ، رفت و تفحص كرد « 1 » و باز آمد و در پيش شاه خدمت كرد « 1 » و گفت : در سپاه ايران گشتم هيچ آوازهء مظفر شاه نبود . نيك‌انديش وزير گفت : اين حالت را هم در شهر مصر پيدا بايد كردن كه او هم در شهر مصرست . پس چند كس را معين كردند كه شب و روز گرد شهر بگردند و پاس دارند و احتياط كار كنند . اما راوى اين داستان روايت كند كه مظفر شاه با توران دخت در آن سردابه بعيش و عشرت مشغول بودند و به ياد يكديگر مى گلگون مىخوردند و ازين حال هيچكس را خبر نبود الا كه لالا كافور ، كه خدمت ميكرد و قوام كار ايشان نگه ميداشت . اما راويان اخبار چنين روايت كنند كه توران دخت را خويشاوندى بود كه او را شاهور نام بود و بدل و جان توران دخت را دوست ميداشت و شب و روز از عشق او بىقرار بود و از ترس وليد بن خالد زهرهء دم‌زدن نداشت ، و چند
هامش
( 1 ) - كردو باز آمد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 570 | مولانا محمد بن احمد بيغمى