شاد شد و جلاب را بياشاميد و گفت : چون چنين است ما را جايى بهتر ازين ببريد تا بىترس بنشينيم . توران دخت بجانانه گفت : برخيز كه در سردابه رويم . اسباب عيش در سردابه كشيدند . توران دخت گفت : هيچكس را پيش ما راه مدهيد . لالا كافور را بر در سردابه باز داشتند تا هيچ آفريده را ره ندهد و بگويد كه توران دخت در حرم است . ايشان بعيش بنشستند .
اما راويان اخبار چنين روايت ميكنند كه صالح بن وليد « 1 » با آن دويست غلام در شهر درآمدند و روى بر در قصر كردند . گذار ايشان بر در زندان افتاد . زرنج زندانبان نعره مىزد و واويلى مىگفت كه امشب درين [ ديوار ] « 2 » عياران نقم زدهاند و بندى را بردهاند و ندانم تا اين كار كه كرده است ؟ او درين گفتن بود و خلق بسيار جمع گرديده بودند كه شاه صالح با آن دويست غلام بدانجا رسيدند و آن حال را مشاهده كرد . شاه صالح زرنج زندانبان را طلب كرد و حال از وى سؤال كرد . زرنج گفت : اى شاهزاده ، امشب عياران درين ديوار نقم زدهاند و زندانى را بردهاند ، ندانم تا اين كار كه كرده است ! صالح بن وليد درماند و حيران شد ، با خود گفت كه من به شهر خود بدين كار آمده بودم كه زندانى را ببرم ، او را خود بردهاند ! حكم كرد تا زرنج را دست بربستند و رو بلشكرگاه نهادند و ميرفتند تا بر در خيمهء شاه وليد خالد رسيدند . زرنج را بر در بارگاه باز داشتند و خود صالح درآمد ، در پيش پدر خدمت كرد . وليد خالد گفت : اى جان پدر ، زود آمدى ! آن بندى را آوردى ؟
همين دم بفرماى تا او را هلاك گردانند تا خاطر خطور بر جاى باشد . صالح گفت :
اى خداوند ، امشب زندانرا نقب زدهاند و مظفر شاه را بردهاند ، اينك زرنج زندانبانرا آوردهام تا حكم شاه چيست . وليد خالد برآشفت ، گفت : در آريد اين زندانبان را تا بنگرم كه چگونه بوده است ! سرهنگان بيرون رفتند و زرنج را دست بسته درآوردند و برابر شاه وليد بازداشتند . وليد خالد گفت : اى حرامزاده ! تو بندى مرا چه كردى ؟
هامش
( 1 ) - در اصل : خالد
( 2 ) - بقرينهء همين استعمال در چند سطر بعد اصلاح شد .