تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 568

مساهمون:

ص٥٦٨
اينك مىبينم به بيداريست يا رب يا بخواب * خويشتن را در چنين نعمت پس از چندين عذاب « 1 »
گفت مگر زهرهء زهرا از قبهء خضرا بشيب آمده است ، يا ملك از فلك قصد مركز زمين كرده است ؟ شعر :
ماه از رخ « 2 » تو شكست هنگامهء خويش * مشك از خط تو در آب زد نامهء خويش در باغ در آمدى خرامان روزى * گل روى تو ديد چاك زد جامهء خويش
چون مظفر شاه آن شكل و شمايل بديد عجب ماند . اما توران دخت از دايه سؤال كرد كه كجا بودى و چه كردى ؟ دايه دست دراز كرد و آن چادر از سر مظفر شاه در كشيد ؛ چون چادر از وى جدا شد توران دخت پنداشت كه خورشيد از زير ابر پيدا شد ؛ قدى چون سرو بر كشيده ، و جمالى چون مه تابان ! توران دخت از تخت به زير آمد و در پيش مظفر شاه خدمت كرد و گفت : اى شاه‌زاده ! كلبهء ما را بقدم خويش مشرف كردى ، خوش بنشين كه خانه خانهء تست و ما جمله بندگان تو ! مظفر شاه را بالاى تخت برآورد و بنشاند و در حال حكم كرد كه لالا كافور جلاب درآورد و بدست توران دخت داد . توران دخت چاشنى گرفت و بدست مظفر شاه داد . مظفر شاه حيران بود ، توران دخت گفت : اى شاه ، خاطر مبارك را بد نكنى كه اين نه موضعى است كه ترا زيان دارد كه اگر لشكر جملهء عالم گرد گردند نتوانند ترا ازين موضع بدر بردن . مظفر شاه گفت : اين چه جاى است و مرا بچه آشنايى بدين موضع آورده‌ايد ؟ جانانهء دايه گفت : اى شاه‌زاده ، بدانك اين خانه از آن شاه وليد بن خالدست و اين دختر دختر شاه وليدست و توران دخت نام دارد و در آن روز كه ترا درين شهر آوردند اين دختر ترا از بالاى قصر ديده است و به تو عاشق شده است . مرا فرستاد با هزار مثقال طلا ، بزرنج زندانبان دادم و ترا آوردم تا با دختر شاه وليد عيش كنى . مظفر شاه چون از صورت حال خبردار گرديد
هامش
( 1 ) - شعر از انورى است . ( 2 ) - در اصل : رخ خوب .