شاه بعوض خون پدرم از ايرانيان يكى را بكشد تا دلم تسلى يابد . وليد خالد گفت :
اى پهلوانزاده ، تو كه را آوردى كه من هلاك نكردم ؟ خطور گفت : اى شاه ، آنك پدرم را كشت بهزاد نام دارد ، هرچند كه او در دام ما نيست اما پادشاه او مظفر شاه در زندانست ، او را بايد آوردن و هلاك كردن .
طيفور وزير گفت : اى شاه ، پهلوان خطور راست ميگويد ، او را در بند داشتن چه فايده دارد ؟ مبادا كه عياران ايران او را بدزدند ! البته او را بايد آورد و هلاك كردن تا داغ بر داغ ايرانيان نهاده باشيم تا غم ايشان افزون گردد كه غم مرد را ضعيف گرداند . سرور يمنى هيچ بدين سخن راضى نبود زيرا كه پسرش شاه شجاع و هلال عيار و نصر يمنى در بند ايشان « 1 » بودند ، و از يمن با خود آورده بودند . چون طيفور اين سخن را بگفت شاه سرور گفت : اى حرامزاده ، اين چه سخن بود كه گفتى ؟ چون مظفر [ شاه ] را بيارند و هلاك كنند حال فرزندم شاه شجاع در دست ايرانيان چون باشد ؟ ايشان درين سخن بودند كه صالح بن وليد برپاى خاست و گفت :
اى شاه ، بنده بروم و مظفر شاه را بياورم و خواهرم را نيز ببينم ؛ و او را غرض عين الحيات بود تا باشد كه مدخلى كند . صالح بن وليد با دويست غلام رو به شهر نهاد .
اما راوى داستان از قصهء دوستان گويد كه از آن طرف چون دايه مظفر شاه را به ايوان توران دخت برد لالا كافور بر در ايوان ايستاده بود ؛ چون دايه را ديد پيش آمد و گفت : اى دايه ، مرا توران دخت اينجا ايستانيده است تا ترا معاون باشم .
پس مظفر شاه را در ايوان درآوردند . مظفر شاه در انديشه كه مرا چه خواهند كردن و اين چه موضع است ؟ همچنان تا بدان مقام بردند كه توران دخت بود . پرده برداشتند ، مظفر شاه در آمد . تختى ديد زده از حرير و جامهاى زيبا ، و بر سر تخت دخترى نشسته ديد با جمال زيبا ، خورشيد روى عنبر موى ، كش خرام سيم اندام . مظفر شاه حيران ماند و با خود گفت ، بيت :
هامش
( 1 ) - يعنى ايرانيان .