بگشود . زرنج زندانبان مظفر شاه را بدايه بسپرد . مظفر شاه حيران مانده بود كه هيچ از آن حال خبر نداشت . زرنج گفت : اى دايه ، مظفر شاه را اكنون به تو دادم ، چون بيرون خواهى برد ؟ مبادا كسى آگاه گردد . دايه گفت : من تدبير آن كردهام . اين [ بگفت ] و چادر در مظفر شاه پوشانيد و گفت : اى شاهزاده ، اين از بهر مصلحت است .
مردانرا عيب نيست . مظفر شاه گفت : اى خاتون ، تو چه كسى و با من چه كار دارى و مرا كجا مىبرى ؟ بگوى تا بدانم . دايه گفت : اى جوانمرد ، اين نه جاى سخنست ، هزار مثقال طلا دادهام تا ترا خلاص كردهام . زودباش تا بيرون رويم كه جملهء حكايتها را خواهى دانست . مظفر شاه دانست كه هركس كه هست آشناست ، اما با خود ميگفت : عجب حالتيست ! مرا اين مشفق از كجا پيدا گرديد ؟ چون اين شهر را هرگز نديدهام . اما توكل بر خدا كرد و بيرون آمد و روان گرديد . زرنج چون ايشانرا از زندان بيرون كرد ، چون ايشان برفتند ، خود در زندان درآمد و نقمى بريد و نعره برآورد كه امشب زندانرا سوراخ كردهاند و بندى را بردهاند .
اما راويان اخبار و مهندسان روزگار چنين روايت ميكنند كه وليد بن خالد در عزا بود ، نيكانديش وزير او را منع كرد و گفت : اى شاه ، كار جنگ چنين باشد ، پيش ازين عزا نبايد داشت . بفرماى كه پسر خطير خطور را طلب دارند و او را خلعت بده و بر جاى پدرش بنشان و بدفع دشمن مشغول شو و اين دختر را كه عين الحيات نام است در آغوش شاه صالح كن و اين فتنه را بنشان . وليد خالد گفت : نيك گفتى ، چنين بايد كردن ! بفرستاد تا خطور را طلب كردند ، چون درآمد خدمت كرد . وليد خالد او را پرسش كرد و تسلى داد و گفت : اى پهلوانزاده ، پدرت پهلوان پاىتخت من بود ، او را چنين آمده بود ، تدبيرى نبود ؛ و مرا دشمن برابرست ، مرا وقت عزا داشتن نيست و ترا بر جاى پدر بايد نشست و ترتيب لشكر خود كردن تا به اتفاق جواب دشمن بگوييم . خطور گفت : خدمتكارم ، و پدرم نيز خدمتكار شاه بود تا عاقبت سر و جان فدا كرد و عمم پهلوان خطاب نيز در دست پيل زور هلاك شد ، اكنون
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 566
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٦٦