تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
چون به تو دهم ؟ و اگر نيز بدهم او را كجا خواهى بردن ؟ مرا از حال خود آگاه كن ، چون سوگندم دادى كه راز ترا با كس نگويم ترا از من آمن بايد بودن و احوال خود با من براستى بايد گفتن تا من چارهء كار تو بسازم . جانانه گفت : اى زرنج ، هيچ چيز به از راستى نيست و هيچ چيز از تو نهان نخواهم داشت . راستى آنست كه مرا نام جانانه است ، دايهء دختر شاه وليد بن خالدم كه او را توران دخت نام است . مگر اين جوان را ديده است و مهر او را از عالم برگزيده است و شب و روز بىقرارست و مرا با هزار مثقال طلا نزد تو فرستاده است و گفته است كه پهلوان زرنج را از من سلام برسان و بگوى كه اين محقر را قبول كن و آن جوان غريب را بده كه پادشاه بعزاى خطير مشغولست ، و پرواى هيچ چيز ندارد . زرنج در آن زر نگاه كرد و در زندان نگاه كرد ، با خود گفت : كه خيلى زرست ، توانگر خواهم شد ، اما سياست وليد خالد نيز هست ، چون كنم ؟ اگر اجابت كنم مىترسم كه از عقوبت وليد بن خالد خلاص نگردم ، ميدانم كه طلب اين جوان خواهد كرد ، و اگر رد كنم اين همه نعمت از دستم بيرون خواهد رفت و همچون توران‌دخت دشمنى پيدا خواهد شد ! رو بدايه كرد و گفت : اى خاتون ، چون كنم ؟ اگر سخن تو قبول كنم و اين زر بستانم البته اين جوانرا خواهند طلب كردن ، چه جواب گويم ؟ [ جانانه گفت ] : ترا تعليم بدهم كه چه بايد كرد . ديوار زندانرا سوراخ بايد كرد از قفا ، و نعره برآوردن كه زندانرا سوراخ كرده‌اند و بندى را دزديده‌اند و برده‌اند ، غايتش آن باشد كه چوبى چند بخورى ، بلك توران دخت نيز تعصب تو بكند . زرنج گفت : نيك انديشه‌يى كردى . راوى گويد كه آن زر در دلش جاى كرده بود ، دست كرد و آن زر را برداشت ، در زندان دربست و با دايه در اندرون زندان رفتند ، پيش مظفر شاه آمدند . و مظفر شاه تنها در آن زندان بود و به كلى طمع از خود برداشته بود كه زندان‌بان با دايه درآمدند و خدمت كردند و زندان‌بان در حال بند از مظفر شاه برگرفت و او را