تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 564

مساهمون:

ص٥٦٤
و دواى دردم را چاره‌يىساز . دايه برخاست و در خزينه بگشود و هزار مثقال طلا برداشت و در پيش توران دخت آمد و گفت : كار تمام شد ، چنان سازم كه در اول بامداد مظفر شاه در پيش تو باشد . توران دخت بر او آفرين كرد . چون صبحدم شد دايه برخاست و چادر بر سر كرد و موزه در پاى كرد ، و يك چادرى ديگر در زير بغل گرفت ، مجهول‌وار تا در زندان آمد . هنوز جهان تمام روشن نگرديده بود و زندان‌بان به خانه بود و در زندان بسته بود . دايه اندكى توقف واجب شمرد . زندان‌بان بيامد ، عورتى را ديد كه برابر زندان نشسته بود ، گفت : چه كسى و در اول صباح اينجا چه نشسته‌اى كه اين موضع زندان پادشاهست . دايه گفت : مرا با اين زندان‌بان كارى هست . زندانبان را نام زرنج زندان‌بان بود ، گفت : اى سيده ، زندان‌بان منم ، بگوى تا چه مهم دارى ؟ دايه گفت : اى برادر ، در زندان بگشاى تا من نيز درآيم و آنچه باشد بگويم . در حال زرنج در زندان بگشود و در رفت . دايه نيز از عقب زندان‌بان درآمد . راوى گويد كه دايه را نام جانانه بود ، در پيش زندان‌بان خدمت كرد و گفت : پيش از آنكه نامم را بدانى ، اين را ببين . اين بگفت و آن هزار مثقال طلا را در پيش زندان‌بان نهاد . زرنج زندان‌بان چون آن را بديد حيران بماند ، با خود گفت كه اين همه زر از كجا آورده است و به من چرا مىنمايد ؟ مگر بر من عاشق شده است و مرا بزر فريب خواهد داد ؟ آنگاه گفت : اى خاتون ، ديدم ، حالت را بگوى ! اگر آن حاجت از دست من برآيد هيچ تقصير نكنم . جانانه گفت : اى زرنج زندان‌بان ، اگر خواهى كه بگويم و اين جمله زر را به تو بدهم كه حق تو باشد ، سوگند ياد كن كه رازم را به هيچ آفريده نگويى . گفت : سوگند خوردم كه بكس نگويم . پس جانانه آن زر را پيش زرنج زندان‌بان نهاد و گفت : اين بشكرانهء آنكه اين جوان‌بندى را كه در بند دارى ، شاه‌زادهء هيرمندست ، او را از بند بگشايى و به من دهى . زرنج زندان‌بان ازين حالت عجب بماند و گفت : اى خاتون ، اين مرد پادشاهست و كم كسى نيست ،