راز گفتن توراندخت در پيش عين الحيات :
بعد از آن توران دخت آغاز كرد از آوردن مظفر شاه و او را ديدن و دل به دو دادن و قصهء دايه تا اين زمان كه بديدار خداوند رسيدم . عين الحيات و شريفه بغايت شادمانه شدند . توران دخت گفت : اى خداوند ، مرا نيز از احوال تو آگاهى بود ، من نيز چون تو گرديدم و راز خود را با تو در ميان نهادم تا ما را از حال يكديگر آگاهى باشد و در كارها باهم مشورت كنيم و از يكديگر يارى طلب كنيم . عين الحيات گفت : من نيز با تو همداستان خواهم بود اما نوعى بايد كردن كه شاه مظفر شاه را از بند و زندان خلاص گردانيم .
شريفه گفت : او را از بند و زندان چگونه خلاص مىگردانى كه كسى واقف راز ما نگردد ؟ دايهء توران دخت گفت : مرا صورتى مكرى بخاطر آمده است ، چون شب بگذرد از اول بامداد شاهزاده را بيارم . ايشان شادمان شدند و شراب ميخوردند و عشرت مىكردند و عين الحيات از احوال خود اندكى ميگفت تا شب درآمد . هر يك به آسايشگاه خود رفتند . عين الحيات و شريفه بوطنگاه خود رفتند و از احوال توران دخت مىگفتند . عين الحيات گفت : اكنون كار من نيك شد كه دختر شاه وليد با من يكى شد و از احوال خود ايمن گرديدم .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند : از آن طرف توران دخت بىقرارى مىكرد ، رو بدايه كرد و گفت : اى مادر ، گفتى كه چارهء تو كنم و مظفر شاه را از زندان بيرون آورم ، اكنون بگوى تا چه خواهى كردن و او را چون خواهى آورد تا مرا معلوم شود تا تسلى خاطر گردد . دايه گفت : اين كار مىشود اما ترا زر خرج مىبايد كردن كه هيچ مقصود در عالم بىزر برنمىآيد ، كه عاقلان روزگار گفتهاند ، بيت :
هيچش بدست نيست كه هيچش بدست نيست * زر در ميان مقابلهء روح در تنست
توران دخت گفت : اى مادر ، تو چها مىگويى ، زر چه باشد ؟ جان در ميانست ! من در عشق او ترك جان كردهام ، اينك كليد خزينه ! بردار و هرچه خواهى برگير