بگذشت . شريفه در عين الحيات نگاه مىكرد و به اشارت مىگفت كه نه جاى اينست كه تو چنينها ميكنى ! عين الحيات مست شده بود و به هيچ نوع خوف نمىكرد ، آن جام كه بدست داشت پيش لب آورد تا در كشد ، رو بتوران دخت كرد و گفت :
اين جام مى را نوش خواهم كرد به ياد آنكس كه تا مرگ از عهد خود برنگردد و تا قيامت از يار خود روى نگرداند . چون اين سخن را بگفت و آن جام در كشيد ، توران دخت نيز بغايت مست و عاشق ، و اختيارش از دست رفته ، او نيز آه كرد و زار زار بگريست . عين الحيات مىگريست و توران دخت مىگريست . جملهء كنيزكان و خادمان در آن حالت تعجب نمودند و دايهء توران دخت رو بدان كنيزكان و خادمان كرد و گفت : بيرون رويد كه شاهزادگان مستاند تا آسايش كنند . جمله بيرون رفتند . شريفه رو بدايهء توران دخت كرد و گفت : اين گريهء توران دخت به عاشقان مىماند . دايه گفت : آرى ، تو نيك ميدانى كه از حال عين الحيات با خبرى ! اگر شما راز دل خود را بگوييد ما نيز احوال خود را شرح دهيم . شريفه گفت :
اول شما بگوييد . دايه گفت : نه ، اول شما را بايد گفت . عين الحيات چون سخن دايه بشنيد ، بخنديد و گفت : اى دايه ، راز من برملا افتاده است ، و آفتاب را به گل پنهان نتوان كرد ، طبل پنهان چه زنم ؟ طشت من از بام افتاد ! شما بگوييد تا ما بدانيم . توران دخت گفت كه باهم سوگند بخوريم كه راز يكديگر را فاش نكنيم و هيچ آفريده را محرم اين راز نگردانيم . پس آن دو دختر در حضور شريفه و دايه دست در دست يكديگر نهادند ، و بدادار غيبدان سوگند خوردند كه راز يكديگر را فاش نكنند .
توران دخت گفت : اى خواهر ، اكنون بگوى كه در دل چه دارى ؟ عين الحيات گفت : چه حاجت به گفتن است كه همهء عالم حال مرا ميدانند . اما از حال خود تو مرا آگاه كن .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 562
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٦٢