كرد ، يا به من خبرى خواهد داد و يا آنست كه سرى دارد به من خواهد گفت . البته بىحكمتى نخواهد بود . پس قبول كرد و گفت : خوش باشد ! هرچند كه شما را زحمت خواهد بود اما چون شما را مراد اينست ما نيز بندهء فرمانيم .
رفتن عين الحيات به سراى توران دخت و قصهء ايشان : راوى گويد كه چون عين الحيات قبول كرد و با توران دخت به خانهء توران دخت آمد ، الحق جاى خوب ديد و فرشهاى خوب گسترانيده ، و اسباب طرب جمله حاضر كرده . چون هر دو بنشستند ، همچون ماه و خورشيد ، بعيش كردن مشغول گشتند و بادهء گلرنگ در گردش آوردند . چون دورى چند بگرديد ، و آن باده در دماغ حريفان كار كرد و عقل از جاى خود رميدن گرفت ، عين الحيات را فيروز شاه به ياد آمد و توران دخت را خود مظفر شاه از ياد نمىرفت ، تا يك زمان برآمد . فكر بريشان غالب شد و عشق زيادتى نمود . بىاختيار آه عاشقانه از جان عين الحيات برآمد و قطرات اشك بر رخسارگان چكانيدن گرفت . توران دخت آن حال را مىديد تا از حد بگذشت ، گفت :
اى بانوى يمن ! امروز درين كنج احزان بديدار مبارك شما نشستيم تا از هم برخوردارى ببينيم و باهم خوش برآييم كه دنيا وفا ندارد . دىروز بر در شهر ما جنگى عظيم شد و خيلى بزرگ و سردار هلاك شدند چنانك شنيدم كه پيل زور پهلوان بدست خطير هلاك شد . فيروز شاه با ملك داراب در عزاى پيل زورند ، پدرم با برادرم با جملهء امراى مصر در غم خطيرند . ايشان در غم و ما در شادى ، ما را چرا غم بايد خورد كه لشكر سيصد هزار مرد فيروز شاه و ديگر ششصد هزار مصر از بهر ما جنگ مىكنند تا عاقبت كار چه شود . حاليا ما وقت را باشيم و اين دم را غنيمت شمريم كه بر عمر اعتمادى نيست بيت :
وقت را غنيمتدان آن قدر كه بتوانى * حاصل از حيات اى جان اين دم است تا دانى
و عين الحيات آن كلمات مىشنيد و آب از ديده مىباريد و هيچ جواب نمىداد تا از حد