عين الحيات نيز بىدرد فيروز شاه نيست ، او نيز آرزوى وصل فيروز شاه دارد و چون ترا اين كار دست داد اول از احوال او با خبر بايد شدن و آنگه اين راز را با او در ميان بايد نهادن كه بزرگان گفتهاند كه هيچ كارى تنها نتوان كردن . توران دخت گفت :
اى دايه ، تو به دانى بگوى تا چه بايد كرد تا چنان كنم . دايه گفت : مصلحت كار آنست كه مجلسى ساز دهيم و اسباب شاهانه راست كنيم و عين الحيات را مهمانى كنيم ، چون بمى خوردن بنشينيم ، البته او عاشق است ، عشق خود را ظاهر خواهد گردانيدن ، چون از حال او آگاه گرديم ما نيز سرّ خود را با او در ميان نهيم كه شنيدهام كه عين الحيات دختر بغايت عاقله است ؛ و با هم ديگر عهد و پيمان كنيد و سوگند بخوريد كه سرّ يكديگر را فاش نگردانيد . توران دخت بر دايه آفرين كرد . پس كار راستى مجلس شراب كردند و توران دخت به خدمت عين الحيات آمد . و توران دخت را عادت چنان بود كه هر روز يك نوبت بديدن عين الحيات آمدى و عين الحيات را تسلى كردى و يك زمان بنشستى و باز به وطن خود رفتى ، و هيچ روزى نبودى كه صالح پسر شاه وليد از لشكرگاه كس نفرستادى پيش خواهرش توران دخت و سفارش عين الحيات نكردى ؛ و مقام عين الحيات هم در قصر توران دخت بود ، مى باهم ميخوردند .
توران دخت كار راستى مهمانى كرد و پيش عين الحيات رفت .
عين الحيات چون توران دخت را بديد برپاى خاست و توران دخت را در كنار گرفت و او را برجاى خود بنشاند . توران دخت گفت : ميخواهم كه قدم مبارك رنجه فرمايى و كلبهء احزان ما را مشرف گردانى تا در خلوت باهم صحبتى بداريم . عين الحيات گفت : اى بانو ، اينجا نيز هم خانهء شماست و ما غريب و مهمان شماييم . توران دخت گفت : شما نه غريبيد بلك عزيزيد و جملهء مملكت از آن تست و حكم تو بر ما و جان ما روانست ، دانم كه مرادم را برآرى و مرا از صحبت خود خوش خاطر گردانى تا از ديدارت زمانى خوش وقت گردم . عين الحيات چون مبالغه كردن توران دخت را بديد ، با خود گفت اين الحاح كردن را سببى هست ، يا آنست كه از من سؤالى خواهد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 560
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٦٠