تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
غارت نمىكند ! از آن روز كه آن جوانرا بديدم نه خواب دارم و نه قرار ، وقتست كه از درد عشق هلاك گردم ! اكنون حالم اينست كه گفتم ، باقى تو ميدانى . اگر كارى از دستت برمىآيد تقصير مكن تا بجان خدمت كنم . دايه گفت : اى دختر خموش ! چه جاى اين سخنست ؟ كسى كه ياغى پدرت باشد ، و اين همه فتنه ازيشان پيدا شده باشد و عالمى ازيشان در زحمت باشند ، تو با بيگانه و ياغى عشق بازى ميكنى ؟ و ديگر آنك او در بند و زندانست ، او را از زندان چون توان بدرآوردن ؟ اين بدخياليست كه در دماغت راه يافته است ! اكنون اى توران دخت مصلحت آنست كه ازين سوداى فاسد درگذرى و ديگر اين خيال به خود راه ندهى و اگر ترك اين سودا نخواهى كرد بسيار پشيمانى و ملالت به تو خواهد رسيد . توران دخت گفت كه عشق آن جوان در درون من نه آنچنان جاى كرده است كه از ملالت و رسوايى انديشه كنم و يا محبت او را به صد چندين نصيحت از دل توانم بيرون كردن . اى دايه ، اگر دوايى ميدانى بكن و مرا از كشتن و ملامت كردن مترسان كه عاشق بايد كه اول ترك سر كند و آنگه قدم در ره عشق نهد ، و ديگر آنك گفتى او ياغى پدرت شاه وليدست ، راست مىگويى اما من [ چون ] در درون خود نگاه ميكنم او را سخت آشنا مىبينم . اى دايه ، اگر غم كارم نخورى بيم آن باشد كه هلاك گردم و خونم در گردن تو باشد . دايه گفت : اى دختر ، چرا چنين ميگويى ؟ من از بهر مصلحت تو گفتم كه مبادا به تو ملالى و رسوايى رسد ، اكنون چون درين كار قدم محكم نهاده‌اى من نيز كمر خدمت بر ميان بندم و هرچه فرمايى بجان بكوشم تا مقصود دلت را برآورم و اگر سرم برود فداى پاى تو باد ! مؤلف اين داستان غريب و عجيب چنين روايت مىكند كه چون توران دخت ديد كه دايه راضى شد و چنان سخن گفت ، توران دخت شادمانه شد و گفت : اى مادر ، اكنون زودباش و درين كار نيك تأمل كن . آنگاه توران دخت دست در گردن خود كرد و عنبرچه‌يى كه خراج يك شهر بود از گردن بيرون كرد و بدايه بخشيد . دايه يك زمان انديشه كرد و گفت : اى دختر ، مرا در گمان آنست كه