حادق « 1 » بيارم تا بمعالجهات مشغول گردد . توران دخت در زير لب با خود مىگفت :
آرى ، خدايرا كه دكان طبيب عاشقان كدامست تا دواى درد عشق ازو بطلبم ، و اگر در بها چيزى خواهد جانرا فدايش گردانم ! اما ، شعر :
طبيبان چه دانند كين درد چيست * ز جانان همه درد عين دواست
ز هجرش جگرها كبابست و خون * ز شوقش همه پيرهنها قباست
« 2 » و اگر زحمتى ندارى چرا هر روز ضعيفترى و همه روزه متفكر حالت مىبينم ؟
رازت را از من پنهان مكن تا بدواى كارت مشغول گردم پيش از آن كه كار از دست بدر رود ، و اگر حالت را از من پنهان دارى ناچار بىچاره و سرگردان بمانى ! توران دخت چون سخن دايه را موافق طبع خود ديد پردهء راز از پيش برداشت و گوهر مهر را كه درون خود پنهان كرده بود بدست دلال بازار رسوايى داد زيرا كه در محبت يار خود ترك جان كرده بود و دل بر باد داده ، بيت :
مرا گويند پنهاندار رازش * غم عشقست پنهان چون توان كرد
گرفتم راز دل شايد نهفتن * دواى چشم گريان چون توان كرد
توران دخت دست فراز كرد و دامن دايه گرفت و گفت : اى دايه ، تو مرا بجاى مادرى ، اگر از حالم تو خبردار نگردى و دواى دردم تو نسازى كه سازد كه غير از تو هيچ محرم ندارم ! اما ترا با من عهد بايد كرد كه رازم را با كس نگويى و از درد دلم كس را آگاه نگردانى . دايه گفت : اى جان مادر ، آن روز مبادا كه راز ترا با كس بگويم و از سر تو « 3 » به غير دلم كس را خبردار گردانم . راست بگوى و پنهان مكن و مرا از جملهء محرمان خود پندار . توران دخت گفت : اى دايه ، زينهار كه از عشق آن جوان غريب افگار شدم و هيچ شبى نيست كه لشكر عشق مظفر شاه بازار عيش مرا
هامش
( 1 ) - حادق را چنان كه در بعضى لهجات امروزى ايران هم معمولست بجاى حاذق عربى به كار برده است و ما اين ضبط را در غالب موارد برقرار اصل نگاه داشتهايم .
( 2 ) - دنبالهء سخنان دايه است .
( 3 ) - در اصل : و سرّ ترا