منظر آمده بود و در زير قصر نگاه ميكرد كه شاه مظفر شاه را مىگذرانيدند و بزندان مىبردند . چون توران دخت آن قد و بالاى چون سرو او را ديد و آن روى چون ماه را بديد ، بدلى و هزار دل عاشق مظفر شاه شد و دل از دست بداد ، در حال رنگش متغير گشت و دلش طپيدن گرفت و از هيبت سلطان عشق بند بر بند توران دخت بلرزيد .
چون مظفر شاه را بگذرانيدند ، توران دخت به چشم حسرت در قفاى او نگاه ميكرد و آه سرد بر مىكشيد . از دايه اين قدر سؤال كرد كه اى دايه ، اين جوان ماهرو بدين زيبايى چه كس است و چه كرده است كه او را چنين در بند و زنجير كشيدهاند ؟ دايه گفت : اى دختر ، خموش كه ياغى شاه وليد بن خالدست ، برادرزادهء ملك داراب بن ملك بهمن است ، عمزادهء فيروز شاهست ، ترا ازين سؤال چه مىبايد ؟ بيا تا برويم ! توران دخت با دل پردرد و چشم گريان و جگر كباب بازگشت و با خود ميگفت : اى دل ، خرمن عافيت بر باد دادى و مرا و خود را اسير دام عشق گردانيدى ! اكنون چون كنم ، و اين درد را دوا از كدام طبيب جويم ، و اين راز را با كدام محرم در ميان نهم ، و يا خود اين راز با كه توانم گفت ؟ چگويم كه دل بكه دادم و يا خود چه زهرهء آن دارم كه نام او را بر زبان آورم ؟ اما با درد دل بايد ساخت ، تا از پرده ديگر چه پيدا شود و آخر اين كار بكجا ميرسد . بيت :
هر دم ز شوق حلقهء زنجير زلف او * ديوانه مىشود دل آشفته راى ما
بر كوه اگر گذر كند اين آه آتشين * بىشك بسوزدش دل سنگين براى ما
مىسوخت و مىساخت تا عاقبت درد دل و كار محبت به نهايت رسيد ، اگرچه صورت حال را با كس نمىيارست گفت اما زردى رويش گواهى مىداد ؛ و دايهاش زن عاقله بود ، چون آن زردى روى او را بديد و ديگر آه سردش را بشنيد بقرينه چيزى معلوم كرد . روزى در خلوت با دختر نشسته بود ، گفت : اى دختر ، راست را بگوى كه حالت چيست كه سخت حالت متغير مىبينم ، اگر زحمتى دارى بگوى تا طبيبى