خواهند رسيد و اسكندر شاه از اسكندريه با لشكر خود ، و ديگر كسان كه در خدمت شاه نامه نوشتهايم و فرستاده ، درين چند روز خواهند رسيدن ؛ باهم اتفاق كنيم و اين لشكر ايرانرا دفع كنيم و اگر اين لشكرها كه گفتيم نيايند تنها تيمور تاش بيايد ما را كافيست كه شنيدهام در روز جنگ با گرز پانصد من حرب مىكند ، امروز در ميداندارى نظير خود ندارد ؛ قاصد مىبايد فرستادن شايد كه او را در راه ببيند ، چون نامهء شاه ببيند زودتر بيايد . وليد خالد گفت : چنين بايد كرد . پس نامه نوشتند و قاصد بسوى ديار بكر به پيش تيمور تاش گسيل كردند و از هر دو طرف جنگ را موقوف كردند و بعزا مشغول گشتند .
اين خبر در شهر مصر افتاد و مردم شهر از كشته شدن پيل زور و خطير واقف شدند و از قتل هر دو سخن ميگفتند تا عين الحيات از مرگ پيل زور خبردار گرديد . بغايت غمناك گشت ، با شريفه گفت : اى خواهر ، هيچ نميدانم كه حال من چه خواهد شد ؟
يك بار ديگر ديدار فيروز شاه را خواهم ديد يا نه ؟ حاليا در جنگ اول همچون پيل زور پهلوانى كشته شد و جملهء اين خصومت را وسيله منم . شريفه گفت : اى خداوند ، هيچ باكى نيست چندانك شاهزاده فيروز شاه در حياتست هيچكس را ياراى آن نباشد كه در تو راست نگاه كند ؛ ملك داراب با لشكر سيصد هزار مرد و چند پهلوان از براى طلب تو آمدهاند و هرگز دست ازين كار ندارند تا ترا بچنگ نيارند ، اما حاضر وقت خويش باش تا از سرّ دل تو توران دخت دختر وليد خالد نداند كه آنگاه كار ما مشكل گردد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه دختر شاه وليد بن خالد توران دخت آن روز كه شهزاده مظفر شاه را در شهر مصر درآوردند و خلايق يمين و يسار او را گرفته بودند و او را تفرج مىكردند ؛ و الحق مظفر شاه بغايت جوان صاحب جمال بود چنانك در حسن بىمثل بود ؛ تقدير حق تعالى چنان بود كه گذر آن قوم در زير قصر شاه [ وليد ] خالد بود و در آن حال توران دخت بر بالاى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 556
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٥٦