گوش شنيده . ازين ملالت بفرمود تا طبل آسايش فرو كوفتند تا لشكر از هم بازگرديدند .
اما بهزاد صف مبارزان مىدريد و آن سر را مىبرد .
اما راويان داستان چنين گويند كه چون ملك داراب از كشته شدن پيل زور آگه شد ، تاج از سر بنهاد و گريه و زارى آغاز كرد و در فراق پيل زور مىناليد كه همصحبت ديرينهء او بود و هيچكس را درد آنچنان نبود كه ملك داراب را ، و ميگفت : كاشكى كشندهء پيل زور را مىآوردند تا من نيز او را مىكشتم تا پارهيى اين درد بر دلم كم مىشد ! راوى گويد كه جملهء امراى ايران جمع شده بودند با فرخزاد و فيروز شاه و بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه ، با خورشيد شاه و جمشيد شاه ، و طهماسب و طهمور و قارن جهانگير و قارن جهانسوز با قهار و قهرمهء ايرانى و ايرانشاه ايرانى و جهانسوز ايرانى و پيل افگن ايرانى با جملهء گردان ايران همه پياده گشته و سرها برهنه كرده بودند و زارى مىكردند و فغان ميداشتند كه از ناگاه بهزاد با آن سر بريده پيدا شد ؛ گريان گريان مىآمد تا پيش ملك داراب رسيد و آن سر بريده را در سم مركب ملك داراب انداخت و خود را بر تن پدر افگند و گريه و زارى و فغان برآورد . جمله بر بهزاد آفرين كردند كه نگذاشت كه بر خون پدرش يكشب بگذرد و كشندهء پدر را بكشت ، ملك داراب بازگشت . بهزاد و فرخزاد با جملهء امراى دولت تن پيل زور را برداشتند و روانه گرديدند تا در بارگاه ملك داراب رسيدند و به عزاى پيل زور مشغول شدند .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه از آن طرف چون خطير بر دست پهلوان بهزاد كشته شد سهمى و هيبتى در دل شاه وليد بن خالد افتاد و از مرگ خطير و شير خوار بغايت ملول گشته بود . راوى گويد كه خطير را پسرى بود نام او خطور ، جوان مبارز و دلاور بود ، چون از مرگ پدر آگاه شد خاك بر سر كنان مىآمد تا پيش پدر رسيد ، پدر را در كنار گرفت و زارى آغاز كرد . جملهء لشكر خبردار گشتند و غمگين شدند . راوى گويد كه از هر دو طرف بعزا مشغول شدند . شاه وليد بن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 554
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٥٤