كرد ؛ بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه با خورشيد شاه و جمشيد شاه با ديگر امرا حمله كردند .
نيكانديش وزير گفت : اى خداوند ! حكم كن كه لشكر بيكبار حمله كنند كه لشكر ما غلبه است . وليد خالد حكم كرد تا لشكر بيكبار حمله كردند و تيغها بركشيدند .
ملك داراب نيز اشارت كرد كه لشكر سيصد و پنجاه هزار مرد بيكبار حمله كردند و تيغ درهم نهادند و گرز و تير و تبر بر فرق و درق يكديگر روان كردند . جنگ سخت بنياد نهادند ، هاى و هوى گردان برآمد . خون چون جيحون ميرفت و سر و دست مبارزان مىغلطانيد . آواز كوس حربى و ناى رزمى در زير اين قبهء خضرا پيچيدن گرفت . دست تقدير بمقراض اجل طناب عمرها بريدن گرفت و باران بلا بر سر اجل رسيدگان باريدن گرفت . زبان ايام صلاى فنا در داد . اى بسا سرها كه از تن جدا شد ، و اى بسا جگر [ ها ] كه بسر سنان نيزه شكافته گرديد ؛ اى بسا تيرها كه در سينهء مبارزان جاى كرد . جنگ و فتنه و آشوب برخاست . تو گفتى مگر روز قيامتست ! از شعاع تيغ و سنان تو گفتى كه جهان آتش گرفته بود و از آن سهم ماه در ابر پنهان شده و عطارد در خورشيد بگريخته ! بيت :
در صف هيجا كه غبار سياه * تيره كند آينهء مهر و ماه
دشت چو آيينهء جوشن شده * كوه و بيابان همه روشن شده
از سپر دشمن بىكيش تير * گشته چو سوزن گذران از حرير
سيل به دريا شده از خونناب * مرغ هوا كرده بدم دم خضاب
پيل فرو رفته به خون تا بدوش * ناقه به صد حيله برون كرده گوش
در چنين حالتى فيروز شاه و فرخزاد خود را به صورت مصريان برآورده بودند و در ميان لشكر مىگشتند . اگر كسى بديشان حمله كردى بدفع آن مشغول مىشدند و از حرب احتراز مىكردند كه از ناگاه بىاختيار بهزاد به فرخزاد مقابل شد . بهزاد برادر را نشناخت ، حمله بر برادر كرد . فرخزاد را چندان مجال نشد كه بگويد كه