من كيستم يا تو كيستى ، ناچار سپر در سر كشيد و آن حمله را رد كرد . بهزاد حملهء ديگر كرد . فرخزاد دست بعمودگران كرد و بر بهزاد حمله كرد ، با خود گفت برادر خود را آزمايش كنم كه چونست . چون ضرب فرو گذاشت بهزاد حملهاش را رد كرد و اسب را بر فرخزاد گرم كرد و دست فراز كرد و بند كمر فرخزاد را بگرفت و زور كرد و او را از صدر زين در ربود و خواست كه بر زمين زند كه فيروز شاه با ساز و سلاح در پيش آمد و بر بهزاد حمله كرد ، به قدرت خداى تعالى چنان شد كه بند كمر فرخزاد بگسست و فرخزاد از دست بهزاد بر زمين افتاد ؛ و آن دو لشكر درهم افتاده بودند ، كس را پرواى كس نبود . فرخزاد سوار شد اما بغايت از فيروز شاه منفعل گشته بود ، با خود گفت بد حالتى بود كه برادر كوچك مرا در ربود ، هرچند كه به غير از فيروز شاه كس از راز من آگاه نيست اما در پيش فيروز شاه بىآب روى گشتم ، فيروز شاه اين حال را بقرينه معلوم كرد ، فرخزاد را تسلى كرد و گفت : هيچ انديشه مكن كه كار حرب چنين باشد و كين برادر در دل نگيرى و خاطر را با او بد نكنى . شاهزاده اين نوع ميگفت و خاطرجويى فرخزاد مىكرد . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه آن كين در دل فرخزاد اثر كرده بود تا كجا ظاهر گردد .
راوى گويد كه چون جنگ سخت شد در ميانهء جنگگاه « 1 » پيل زور بن پيلتن در حرب كردن گرم گشته بود و كلاه خود در قفا انداخته ، و چون آب و آتش حمله مىكرد ، و مرد بر مرد مىافگند و دست و تيغ به خون مبارزان مصر و يمن گلگون كرده بود . قضاى خداى تعالى چنان رفته بود كه خطير در ميانهء حربگاه به پيل زور رسيد ، پيل زور غافل بود و در حرب كردن مشغول گشته ؛ خطير از قفاى او قوام كار او نگاه ميداشت و كمين مىكرد تا در ميان جنگگاه « 1 » فرصت يافت . مركب را از عقب پيل زور گرم كرد ، چون به دو رسيد تيغ را بزد بر قفاى پهلوان پيل زور و سر پهلوان ،
هامش
( 1 ) - در اصل : جنگاه .