تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
و نوادهء رستم دستان در خاك انداخت و در حال پياده شد و سر پهلوان را برداشت و سوار گشت و راه پاى علم وليد خالد را در پيش گرفت . چون بپاى علم رسيد سر پهلوانرا در پاى مركب وليد بن خالد انداخت و آنچه رفته بود جمله را تقرير كرد . وليد بن خالد چون از آن حال واقف شد بغايت شادمان شد و بفرمود تا آن سر را بر نيزه كردند و طبل بشارت فرو كوفتند ، شادى از سپاه مصر برآمد . اما آن غلامان كه در قفاى پيل زور مىآمدند چون آن حال را بديدند جمله از مركبان پياده شدند و فغان برآوردند و آن تن بىسر را برگرفتند و رو بسپاه ملك داراب كردند و ناله و فغان مىكردند كه از قضاى إله تعالى پهلوان بهزاد از پيش فيروز شاه و فرخ‌زاد دور شده بدان غلامان رسيد ، كه تن پهلوان پيل زور را مىآوردند . چون به بهزاد رسيدند جمله در پاى بهزاد افتادند و فرياد و فغان برآوردند و زارى مىكردند . بهزاد پهلوان گفت : شما چه قوميد و اين تن بىسر از آن كيست ؟ زود بگوييد كه در دلم خار خارى افتاد ، مبادا كه آن باشد ! زودتر بگوييد . غلامان گفتند اى پهلوان ، چه جاى اين سخن است كه آتش در عالم انداختند و پشت سپاه ايران بشكستند . اين تن پهلوان جهانست ، و نوادهء رستم دستانست ! اين تن پيل زور پهلوانست كه بدست خطير كشته شد ! درياب خونى پدرت را كه خصم بىباك او را بدين زارى هلاك كرد ! بهزاد چون از مرگ پدر آگاه شد جهان در چشم او تاريك شد . سراسيمه رو بپاى علم وليد خالد نهاد ، نعره‌زنان حمله كرد و مرد بر مرد مىانداخت و از مرگ پدر دريغ مىخورد ، تا بپاى علم رسيد . در آن دم خطير مركب شاهى بر نشسته و خلعت خاص در بر كرده و دستور مملكت در دست گرفته ، كه غوغا از ميان سپاه برآمد . وليد بن خالد نگاه كرد قرب دو هزار سوار ديد كه گريزان شده بودند . الحذر الحذر مىگفتند و زينهار زنان مىآمدند . وليد بن خالد پرسيد كه چه بوده است ؟ گفتند اى شاه ، سوارى چون آتش كه در نى افتد و يا شيرى كه در شكارگاه افتد ، در سپاه مصر افتاده است ، چندان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 551 | مولانا محمد بن احمد بيغمى