چنانك آن دو لشكر به روى آفرين كردند . آنگاه عنان مركب باز كشيد و يك پاى از ركاب بيرون آورد و بر يال مركب نهاد و نعره برآورد ، چنانك ابر در وقت بهار بر قلهء جبال ، يا پلنگ در ميان كوهسار نعره زند ، نعره زد كه هركه مرا داند داند ، و هركه نداند بداند منم پيل زور بن پيلتن بنده و خدمتكار ملك داراب .
اى وليد بن خالد با ما ترا سر عداوت و كينه و خصومت از بهر چيست ؟ بقول سرور يمنى و طيفور وزير فريفته شدى و خان و مان مصريان را بر باد دادى . بارى امروز سوارى در ميدان بفرست تا باهم بگرديم تا بدانى كه با كه در افتادهاى و خرمن عافيت بر باد دادهاى ! ازين نوع سخنان ميگفت و مبارز ميخواست . چون شاه وليد بن خالد معلوم كرد كه آن سوار پهلوان كه در ميدانست ، پيل زور پهلوانست ، نعره زد كه اى گردان مصر ! مبارزى ميخواهم كه در ميدان رود و ناموس مصريان را قايم كند و اين سوار را بسته به خدمت من آرد كه او را از مال عالم غنى گردانم .
تا گفتن ، يكى از قلبگاه لشكر مصر در ميان ميدان تاخت بر مركبى ابلقى سوار گشته ، و آلات و سلاح مبارزان بر خود راست كرده ، در مقابل پيل زور آمد و يك نعره بر پيل زور زد كه اين همه نعره و اشتلم از بهر چيست ؟ تو پندارى كه در عالم مرد نيست كه جواب تو باز دهد ؟ بيا تا بگرديم ! پيل زور گفت : نامت چيست تا بىنام و نشان كشته نگردى ؟ گفت : مرا نام قحطان حلبى است . اين بگفت و به نيزه بر پهلوان حمله كرد . پيل زور نيز به نيزه برو حمله كرد ، تا هفت حمله در ميان ايشان باطل شد . پيل زور مركب بر قحطان حلبى تيز كرد و بن نيزه در زير بغل گرفت ، سنان نيزه بر سينهء قحطان زد چنانك يك گزاز پشتش بدر رفت ، زور كرد و از زينش در ربود و بر زمين زد . قحطان بىمراد جان بداد . پيل زور طوف كنان مبارز طلب مىكرد .
قحطان را برادرى بود قحطبه نام ، چون برادر را كشته بديد ، آه از جان برآورد و در مقابل پيل زور آمد و دشنام دادن گرفت و گفت كشتى برادر جوانم را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 546
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٤٦