ازين سپاه بقتل آورد كه بصفت در نيايد ، اكنون رو بپاى تخت دارد و نعره مىزند كه خون پيل زور ميخواهم . تا گفتن كه بهزاد چون شير نر پيدا شد و بضرب تيغ آن قوم را در پيش كرده و مىآورد و نعره ميزد و دست و تيغ خونآلود كرده و قطرات اشك بر رخسارگان چكان كرده . وليد بن خالد گفت : گويا اين چه كس است كه بسى دلير مىآيد ؟ يكى گفت : اين جوانرا بهزاد نام است پسر پيل زور كه بدست خطير كشته شد .
وليد خالد را از بهزاد سهمى عظيم بر دل نشست ، از دليرى او عجب ماند .
گفت : يكى پيش رويد او را يا سر او را بياريد . يكى ايستاده بود از مبارزان مصر ، نام او شير خوار بود ، و از ملك مغرب بود ، و مردى با هيبت بود ، چنانك شاه مصر را برو اعتماد تمام بود . سر راه بر بهزاد بگرفت ، بدان نيت كه خطير پيل زور را بكشت من نيز بهزاد را بكشم و در ميان مصريان نامى برآورم ! مسكين خود ندانست كه اجلش رسيده است . اشتلمكنان نعره بر بهزاد زد كه اى بىادب ! كجا ميروى ؟
اين پاىتخت شاه وليد است بىادبى مكن و باز گرد ! بهزاد گفت : وليد خالد كدامست كه من نيز او را مىطلبم . شيرخوار مغربى اشارت بشاه كرد و گفت : اينك شاه وليد بن خالد كه در پاى [ تخت ] شاهى قرار گرفته است ، بر پشت زنده پيل . بهزاد گفت كه سخنى دارم بيا و بشنو و برو و با خالد بن وليد بگوى . اين بگفت و مركب پيش راند . بهزاد گفت كه بگوى كه اين جوان مىگويد كه پسر پيل زورم و به خون پدر كمر بر ميان بستهام و خون پدر طلب مىكنم ، اگر ميخواهى كه ازينجا باز گردم خطير را بسته به من ده تا باز گردم و اگر نمىدهى پاىدار كه اينك رسيدم ! شيرخوار از قفا نگاه كرد و آنچه شنيده بود با شاه وليد بگفت كه اين جوان ميگويد كه از براى خون پدر آمدهام ، خطير را بسته به من دهيد تا باز گردم و اگر نه اينك آمدم . شاه وليد نعره بر شيرخوار زد كه اى نادان ! ازين سخن مىشنوى و تحمل ميكنى ؟ شيرخوار گفت : به اشارت شاه مانده بود [ م ] . آنگاه بضرب تيغ بر بهزاد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 552
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٥٢