تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
و داغ عظيم بر جگرم نهادى ! پيل زور گفت : اى نادان ، تو غم برادر چه مىخورى كه او رفت ، تو از بهر خود غم خور كه زود در عقب برادر خواهى رفت . اين بگفت و نيزه در نيزهء او انداخت ؛ تا پنج حمله خطا شد تا عاقبت [ پيل زور ] ضربه‌يى بر پهلوى وى زد كه از طرف ديگرش بدر رفت . كوس بشارت از لشكر ملك داراب برآمد ، علمهاى شاهى را در حركت درآوردند و بيك‌بار نعره زدند . وليد بن خالد ملول شد . يكى ديگر در ميدان درآمد ، هم هلاك شد ، تا بيست مبارز را بر زمين زد . نعره زد ، ديگر مبارز خواست . ديگر هيچ‌كس را ياراى آن نبود كه در ميدان رود . وليد بن خالد گفت : اى مبارزان ، در ميدان رويد و جواب خصم بگوييد . چند نوبت مكرر كرد ، كسى در ميدان نرفت . وليد خالد گفت كه طيفور وزير راست گفت كه در لشكر ما مرد ميدان نيست . طيفور گفت : اى خداوند خطير بكجاست كه بر من آن روز طيره شد و سخت گفت ، اكنون چرا در ميدان نمىرود و جواب پهلوان پيل زور نمىگويد ؟ وليد بن خالد اشارت كرد بسوى خطير كه در ميدان رو و جواب پيل زور بگوى . خطير خدمت كرد و گفت : شاها ، بنده را خود آرزو اين بود كه در ميدان روم و خون برادر را طلب كنم ، موقوف اشارت شاه بود ، اكنون رفتم ! و عزم ميدان كرد و در مقابل پهلوان پيل زور آمد و يك نعره بر پيل زور زد كه اى ايرانى بىوجود ! جهان بدست تو داده‌اند كه در ملك يمن برادرم را خطاب هلاك گردانى ، و پسرت فرخ‌زاد زخمى عظيم بر سرم زد ؟ اكنون در حضور پادشاه جهان وليد بن خالد چند كس را از مبارزان مصر هلال كردى و ديگر دعوى ميكنى ! من اكنون بدان آمده‌ام كه در ميدان جوابت بگويم و خون برادر طلب دارم و از شاه بكشتن تو خلعت بستانم ، اكنون بگرد تا بگرديم ! پهلوان پيل زور گفت : هرچه گفتى هبا گفتى ، اگر برادرت بقتل آمد ، در حربگاه ضربى و ضربى و مردى و مردى بود ، چون هنرى نداشت هلاك شد ؛ تو نيز راه برادر در پيش خواهى گرفت . خطير در غضب رفت