سمى ، دراز دمى ، كفل گردى ، زمين شكافى ، شير هيبتى ، آهو سرعتى ؛ چنانك استاد گويد ، بيت :
كوه تن گام زنش زير زين * دور دوو همچو خرد دور بين
رفتن او رفتن كشتى بر آب * جستن او جستن تير شهاب
پشت قوى كوته و گردن دراز * و هم ز همراهى او مانده باز
دلدل آهن سم سندان شكاف * نا زده با پويهء او برق لاف
غاشيه بر دوش صبا داشته * سر ز ميان فلك افراشته
و بر گستوانى بر پشت مركب انداخته ، و غژغاوى از گردن مركب آويخته ، پيشبندى از آيينهء چينى بر پيشانى مركب بسته ، زين و لجام زرين ، تنگ ابريشمين ، دو دست مركب در حنا گرفته ، با ركاب سيمين ؛ صاحب مركب شخصى كه از هيبتش سهمى در جان لشكريان افتاد ، خفتانى سياه در بر كرده و كلاه خودى دوازده پهلوى زر اندود بر سر نهاده ، ساقين و ساعدين بر بسته و سپرى از آيينهء چينى در چپ انداخته و عمودى دويست من از هفت جوش در قرپوس انداخته ، و كمندى از ابريشم خام در فتراك مركب بسته ، و شمشيرى هندى مرصع از كمر درآويخته و تيغى ديگر فرنگى در زير ركاب تعبيه كرده ، و كمان عاج قبضهء طيار گوشه با تيرهاى خدنگ در آويخته ، و خنجر الماس در زر گرفته بر روى ران در آويخته ، و موزهء پولاد در پاى كشيده ، و نيزهء خطى بر گوش مركب راست كرده ، و سر كندهء زانو از يال مركب گدشته ، نعره زنان و اشتلم كنان در ميدان درآمد . تو گويى رستم دستانست و يا سام نريمان كه عزم ميدان كرده است ، شعر :
دهر بيان كرده در آن روز بيم * زلزلة الساعة شيىء عظيم
حملهء او چرخ درآرد ز پاى * كوه برد صدمهء قهرش ز جاى
هم ملكش خوانده ممالك ستان * هم قدرش گفته جهان پهلوان
چون بقلب [ آورد ] گاه رسيد ، به نيزه لعبى چند بكرد و هنر چند بنمود .