تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢
طيطوس حكيم گفت كه هيچ وقت نيست كه من در طالع شما نمىنگرم ، و رمل از براى شما ميزنم و احتياط از علم فلكى مىكنم ؛ اين دم تختهء رمل در پيش نهاده بودم و احوال لشكر ايرانرا با سپاه وليد بن خالد نظر مىكردم ، هرچند كه در آخر كار ما غالب خواهيم بود اما بسيار زحمت خواهيم كشيد و هيچ زحمتى همچون فردا نيست كه در سپاه ماتمى عظيم واقع خواهد شد ، چنان كه جملهء لشكر در ماتم نشينند ، ازين حال بغايت ملول گشتم ، اكنون بدان آمدم تا شما را خبردار گردانم كه فردا در ميدان نرويد و در كارها شتاب‌زدگى نكنيد و فردا خود را نگاه داريد ، باشد كه اين قران از طالع لشكر ما بدر رود ؛ هرچند كه بجد و جهد راه بلا را نتوان بستن اما در كارهايى كه دانند كه بلايى هست دليرى نكنند . فيروز شاه گفت : اين چون خواهد بود كه ما در ميان لشكر باشيم و اين فتنه از بهر ماست ، ما چگونه در ميان نرويم ؟ به‌روز گفت : اى شاه‌زاده ، سخن حكيم به آزمايش حاجت ندارد و اگر او را تحقيق نبودى بدين شب نيامدى ؛ اكنون مصلحت آنست كه فردا شما خود را به صورت مصريان برآريد و در قلب سپاه بايستيد . چون لشكر بر هم زنند شما گوشه‌يى گيريد تا باشد كه اين بلا بگذرد . فيروز شاه گفت : چنين كنيم . حكيم برخاست و بيرون رفت . فيروز شاه گفت : اى برادران ، عجب سخنى گفت حكيم ! انشاء اللّه كه خطايى واقع نشود اگرچه من خود ترك سركرده‌ام اما بىمقصود مردن بغايت عظيم بد باشد ، اما چون خداوند را تقدير چنان باشد چه توان كرد ؟ اما به‌روز عيار نيك گفت : فردا خود را به صورت مصريان برآريم تا عاقبت كار چه شود . اما در آن دو لشكر آن شب هيچ‌كس خواب نكردند و كار راستى جنگ ميكردند تا دم صبح از گلوى نهنگ شب برآمد ، گريبان پيراهن شب شكافته شد ، صبحدم كه مقدمهء لشكر شرقست از دامن افق روى بنمود و باد سحر كه پيك سپاه روزست از آمدن نير اعظم كه خورشيد جمشيدست ، به سلطان زنگى شب خبر رسانيد ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 542 | مولانا محمد بن احمد بيغمى