تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
فرستادن تا خبرى از حال مظفر شاه بيارد . شبرنگ خدمت كرد كه من بروم و احوال مظفر شاه را باز دانم . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون فيروز شاه از بارگاه وليد بن خالد بيرون آمد ، و وليد خالد آن لشكر در عقب فيروز شاه فرستاد ، كشتن مظفر شاه در توقف افتاد و او را بند فرمود . روز ديگر آن سپاه شكسته باز گشتند و قابل يمنى را كشته آوردند . وليد خالد باز پرسيد از آن كسان كه بهزيمت آمده بودند كه احوال چون بود ؟ ايشان گفتند كه چون ما در عقب رفتيم ، بفلان موضع به دو رسيديم و از ما نترسيد و نگريخت و با ما حرب كردن گرفت . هرچند كه ما غلبه بوديم اما او پهلوان و شجاع و دليرست ، تا نيم روز حرب كرديم ، نتوانستيم او را گرفتن تا عاقبت بيكبار حمله كرديم ، وقت بود كه او را از پا درآريم ، ناگاه او را مدد رسيد ، بر ما زدند و از ما خيلى كشتند ، ما بگريختيم و اگرنه ما نيز هلاك شده بوديم . شاه وليد گفت : اى نامردان كه شماييد ! پنجاه هزار مرد ازينجا رفتيد از پى يك تن ، و اين زمان آمده‌ايد و همچون زنان افسانه مىگوييد ! پنجاه هزار سوار حريف يك سوار نبوديد ؟ در كدام انجمن توان گفتن ؟ شرمتان باد كه از زن كمتريد ! ايشان گفتند : اى خداوند ، فيروز شاه اگر يك سوارست اما در معنى پنجاه هزار سوارست و چندان دل و جگر و پهلوانى دارد كه پنجاه هزار سوار ندارد . وليد خالد گفت كه نيك بود كه آن جوان را نكشتيم ! وقتى كه از يك سوار اين همه ديديد فردا كه سيصد هزار ايرانى بيايند چه خواهيد كردن و چون جواب خواهيد دادن ؟ حاليا برويد آن جوان بندى را در شهر مصر در زندان در بند كنيد تا بنگريم كه حال چگونه خواهد بود . در حال شاه مظفر شاه را بسته در مصر درآوردند و اهل شهر مصر تفرج آن قد و بالا و شكل و شمايل مىكردند كه شاه مظفر شاه بغايت صاحب جمال بود . القصه او را در زندان كردند . شاه وليد خالد گفت : ما را تدبيرى ديگر مىبايد كرد . گفتند : آن تدبير كدامست ؟ گفت : نامه‌يى بايد نوشتن بديار بكر به پيش پهلوان تيمور تاش كه حاكم