تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
بهزيمت كنند كه از جانب لشكر مصر گرد برآمد و ده هزار سوار پيدا شدند و هم از گرد راه آهنگ حرب كردند . به‌روز عيار چون چنان بديد ، گفت : اى شاه‌زاده ، من رفتم تا از براى شما مدد بيارم . اين بگفت و بانگ بر قدم زد و برفت . ازين طرف فيروز شاه و شبرنگ عيار در آن لشكر بسيار در افتادند و ازيشان ميكشتند و كارهايى مىكردند كه بصفت راست نمىآمد . ايشان در جنگ « 1 » و وليد خالد پىدرپى لشكر مىفرستاد تا پنجاه هزار سوار آمدند و آن پشته را در ميان گرفتند . كار بر فيروز شاه دشوار شد . بناليد بدرگاه واجب الوجود و گفت خدايا ، تو دانا و بينايى ، من تنها و چندين هزار دشمن ! خدايا تو بفريادم رس كه بجز تو كسى فريادرس ندارم ! فيروز شاه با قاضى حاجات در مناجات « 2 » كه از روى بيابان گرد برآمد و از ميان گرد ده علم پديدار آمد نشانهء ده هزار مرد . فيروز شاه گفت : اى شبرنگ ، عجب ! اين گرديست ، نه از طرف مصر است و نه از طرف ايران . اين بگفت و در آن گرد نگاه مىكرد ، از آن گرد آواز كوس و ناى مىآمد . شب رنگ عيار از بالاى پشته رو به زير نهاد ، رو بدان گرد نهاد تا بدان گرد رسيد . نگاه كرد ده هزار مرد ديد همه شير مرد و دلاور و در پيش پيش همه علمى ديد سياه پيكر ، و در پاى علم جوانى مىآمد همچون سروى . خفتانى سرخ در بر كرده ، كلاه خودى زر اندود بر سر نهاده ، و خويشتن را به سلاحهاى خوب آراسته ، و بر مركبى سيه قيطاسى سوار شده ، و پيش‌بندى از آيينه چينى بر پيشانى مركب بسته ؛ بدين آيين و رسم پهلوانى در رسيد و ده هزار سوار آهن قباى آراسته در عقب او مىآمدند . شبرنگ دانست كه ايرانيست . شبرنگ در پيش آمد و خدمت كرد . آن جوان گفت : چه كسى و اين لشكر كه در پاى اين پشته جمع شده‌اند چه لشكرند ؟ شبرنگ گفت : اول شما بگوييد چه كسانيد و از كجا مىآييد ؟ آن جوان گفت : مرا نام قاهرشاهست و از قلعهء خالد آبادم . در وقتى كه فيروز شاه به يمن ميرفت در راه يمن
هامش
1 و 2 - در اين مورد و مواردى ازين قبيل درين نسخه فعل بقرينهء معنوى حذف مىشود .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 536 | مولانا محمد بن احمد بيغمى