نعره برو زد و گفت : بگير اين يك ضرب از دست فرخزاد بن پيل زور نوادهء رستم دستان ! اين بگفت و بتيغ برو حمله كرد . هر دو باهم برآويختند ، تا چند حمله در ميان ايشان باطل شد ، فرخ زاد دست و تيغ برآورد ، قابل سپر در سر كشيد ، فرخزاد بزدش بر ميان كه چون خيارش به دو نيم كرد . چون ازو بپرداخت به ديگرى درآمد و زدش بر سر كه تا سينهاش برسانيد . فرخزاد بهر كه رسيد كشت .
غريوى از سپاه مصر برآمد . پهلوان بهزاد بعلمدار رسيد ، بزدش بر ميان كه با علم به دو نيمه كرد . شكست بر سپاه مصر آمد . عنان مركبان بگردانيدند و رو بهزيمت نهادند و بسيارى از سپاه مصر بقتل آمدند ؛ و بعضى را بگرفتند و غنيمت بسيار گرفتند و همه در پاى آن پشته جمع آمدند . فيروز شاه زخمى داشت ، زخم را بربست .
قاهر شاه درآمد و در پيش فيروز شاه خدمت كرد . فيروز شاه او را در كنار گرفت و نوازش كرد . قاهر شاه در ميان آن مبارزان ايران هرچند كه نگاه كرد برادرش را قادر شاه نديد . با خود گفت آيا برادرم بكجاست كه پيدا نيست ؟ خواست كه بپرسد ، باز گفت كه حاليا وقتش نيست . چون جوانان ايران از كار مصريان پرداختند راه لشكرگاه ايران در پيش گرفتند و رفتند . بهروز عيار و شبرنگ عيار هر دو گفتند كه ما برويم و ملك داراب را خبر كنيم كه خاطر شاه مترددست . بهروز و شب رنگ روان شدند تا بلشكرگاه رسيدند و بدر بارگاه ملك داراب رسيدند . ملك داراب را از آمدن عياران خبر كردند . گفت : درآريد . چون درآمدند خدمت كردند و آنچه رفته بود جمله را تقرير كردند . ملك داراب شادمانه شد و خداوند تعالى را شكر و ثنا گفت .
اما راوى گويد كه چون فيروز شاه با گردان ايران بلشكرگاه آمدند ، به خدمت ملك داراب آمدند ، و پاىتخت شاه را ببوسيدند . ملك داراب بديدار فرزند شادكام شد اما خاطرش از بهر مظفر شاه ملول بود . احوال مظفر شاه از فيروز شاه پرسيد . فيروز شاه آنچه كرده بود و ديده بود بگفت كه چون من تيغ بر جلاد زدم و بيرون آمدم كه جاى ايستادن نبود ديگر معلوم ندارم كه حال اين جوان چه شد ! ما را كسى بايد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 538
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٣٨