رسيد و قلعهء خالد آباد را از براى من بگرفت و دختر ملك خالد را براى من بخواست و برادرم قادر شاه را با او فرستادم . اكنون مدتى شد كه نه برادرم پيداست و نه فيروز شاه ؛ اكنون شنيدهام كه فيروز شاه عزم مصر كرده است ، من نيز اين ده هزار مرد برداشتهام و به خدمت فيروز شاه ميروم . اكنون نمىدانم كه اين چه لشكرست و لشكر فيروز شاه بكجاست ؟ شبرنگ عيار گفت : اى آزاده مرد ، اينك آن فيروز شاه كه تواش ميجويى ، بر بالاى آن پشته است كه لشكر مصر ، پنجاه هزار مرد او را در ميان گرفتهاند ، و بهروز عيار بلكشرگاه رفته است تا مدد بيارد ، هم اكنون چندان لشكر بيارد كه ده ازين لشكر را بزنند ، حاليا شما زودتر حمله كنيد .
قاهر شاه نعره بر آن ده هزار مرد زد كه جمله حمله كنيد ! و خود حمله كرد ، و خود را با آن ده هزار مرد بر لشكر مصر زد . شبرنگ عيار در ميان لشكر رفت و فيروز شاه را از آمدن قاهر شاه خبر كرد . فيروز شاه شاد شد . قاهر شاه با آن ده هزار سوار با آن پنجاه هزار سوار جنگ مىكردند . هرچند كه آن جوانان كار ديدهء كار كرده بودند اما لشكر مصر غلبه بودند چنانك آن ده هزار مرد را هم در ميان گرفتند . شبرنگ گفت : مصريان غلبهاند ، ندانم كه حال چون خواهد بود ؟ او درين تفكر كه گرد عظيم برآمد از طرف لشكر ايران . از دل گرد سواران ايرانى مثل فرخزاد و خورشيد شاه و جمشيد شاه و بهروز عيار و گردان ايران ، قشون قشون و گروه گروه و طلب طلب و فوج فوج با تيغهاى كشيده و نيزهاى سر در هواى زهرآلود و عمودهاى گران . بهروز عيار پيش پيش گردان معلق زنان مىآمد و نعره مىزد كه پاى داريد اى مصريان ، كه آمدند گردان ويلان ايران ! شبرنگ چون واقف شد كه گردان ايران رسيدند ، نعره زد كه اى مصريان جان كجا بريد كه آمدند پهلوانان ايران ! دم بدم لشكر ايران ميرسيدند . فيروز شاه چون آن حال بديد ، غيرت كرد و نعرهيى زد و از نو حمله آغاز كرد و مرد بر مرد ميزد چنانك مصريان متحير شدند .
از آن طرف چون فرخزاد در جنگ درآمد در حربگاه به قابل برادر قبيل يمنى رسيد ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 537
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٣٧