از آن كه نتوانيم . فيروز شاه گفت : اى برادر ، روا باشد كه تو اين سخن گويى ؟ اگر ما امروز از پيش لشكر مصر پشت كنيم و رو بگردانيم ، پس در انجمن مردان چون بنشينيم ، مردان عالم گويند كه فيروز شاه از لشكر مصر رو بگردانيد و بهزيمت برفت . مردان عالم روزى آيند و روزى روند و اگر من در وفاى يار خود كشته شوم هيچ باك نيست . اى برادر ، نشنيدهاى كه بزرگان چه گفتهاند ؟ بيت :
در مسلخ « 1 » عشق جز نكو را نكشند * لاغر صفتان زشت خو را نكشند
گر عاشق صادقى ز كشتن مگريز * مردار بود هر آنك او را نكشند
ايشان درين سخن بودند كه لشكر مصر رسيدند ؛ قابل يمنى با پنج هزار مرد رسيدند . فيروز شاه را ديدند بر آن بالاى پشته ايستاده و پاى از ركاب بيرون آورده و بر يال مركب نهاده و در آن صحراى مصر مىنگريست و در درياى تفكر فرو رفته كه آيا حالم چون شود ؟ و تيغ برهنه بر روى ران نهاده . قابل يمنى چون فيروز شاه را بديد حكم كرد تا لشكر آن پشته را در ميان گرفتند و آهنگ بالاى پشته كردند .
چون فيروز شاه آن بديد تنگ مركب بركشيد و خود را چست كرد و گفت : اى بهروز ، همتى با ما دار كه رفتم بجنگ اين حرامزادگان ! اى برادر ، من ازين مقدار لشكر باك ندارم اما ميدانم كه از عقب اينها لشكر بسيار خواهند آمدن ؛ اى بهروز ، سلام و بندگى من به پدرم و مخدومم « 2 » ملك داراب برسان و برادرم فرخزاد ، و بگو كه فيروز شاه گفت كه مرا بحل كنيد كه در وفاى عين الحيات جان دادم . روى او سير نديده و از وصال او شربتى نخورده ، در هجران او جان دادم . اين بگفت و سواره گرديد و آهنگ حرب آن لشكر كرد . چون بديشان رسيد يك نعره از جگر كشيد و گفت : پاى داريد كه آمدم ! اين بگفت و تيغ بركشيد و در آن لشكر مصر نهاد .
بهر كه ميرسيد مجال و امان نمىداد ، مىزد و مىكشت . بهروز عيار و شبرنگ عيار هر دو عياران كارها مىكردند كه بصفت راست نيايد . نزديك بود كه آن لشكر را
هامش
( 1 ) - در اصل : مطبخ
( 2 ) - در اصل : مختومم