مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه فيروز شاه چون از آن حال واقف شد و مظفر شاه را بديد ، آه از جانش برآمد و رو به بهروز عيار كرد و گفت : اى برادر ، به بزرگى خداوند زمين و آسمان اگر وليد خالد در مظفر شاه بد نگاه كند و يا سخنى گويد كه نبايد گفت ، كارى كنم امروز درين لشكرگاه كه شيرين زبانان بداستان باز گويند . حاليا ببينم كه خالد وليد چه حكم مىكند . ايشان درين گفتار [ بودند ] ؛ ازين طرف وليد خالد « 1 » چون مظفر شاه را بديد و آن حسن و جمال را مشاهده كرد ، حيران بماند و گفت : اى ايرانى بىوجود ! تو كيستى و ما با تو چه بد كردهايم كه صد هزار مرد برداشتى و بدشمنى ما آمدى ؟ اكنون خود را چگونه مىبينى ؟ مظفر شاه هيچ جواب نداد . شاه وليد در خشم رفت و جلاد را اشارت كرد كه سر اين ايرانى را بينداز . جلاد رو سياه همچون زبينى « 2 » دوزخ بجست و در مظفر شاه آويخت كه يعنى او را بر سر پا نشاند . فيروز شاه را ديگر طاقت نماند ، رو به بهروز عيار كرد و گفت : همتى كه من رفتم ! اين بگفت و تيغ بركشيد و خود را در بارگاه وليد بن خالد « 1 » انداخت ، و يك نعره زد كه اى سگ ، نزنى كه آمدم ! جلاد از عقب آواز بشنيد ، رو باز پس كرد كه فيروز شاه بزدش بر ميان كه چون خيار به دو نيم كرد . فغان از مردم آن بارگاه برآمد .
فيروز شاه چون جلاد را بكشت رو به وليد خالد « 1 » كرد و گفت : اى پادشاه بىوجود ! هيچ ميدانى كه كرا حكم كشتن كردهاى ! برادرزادهء ملك دارابست ، و پادشاه هيرمند و آذربيجانست و خداوند صد هزار مردست . اى نادان ! كسى چنين مردى را حكم كشتن كند ؟ و ديگر آنكه تو او را به مردى نگرفتهاى ، عيارى او را بيهوش كرده است و دزديده است و آورده است ، او نيز بسزاى خود برسد . بخداى زمين و آسمان اگر يك مو از سر او كم كنى كارى كنم با تو و لشكر مصر كه از آن در عالم بگويند . اين بگفت و شمشير بركشيد و چند كس كه بر در بارگاه بودند بكشت
هامش
( 1 ) - در اصل خالد وليد و خالد بن وليد
( 2 ) - زبينى را مؤلف بجاى زبانى دوزخ به كار برده است .