تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 532

مساهمون:

ص٥٣٢
درين دم كه طارق رسيد ، فيروز شاه و به‌روز عيار و شبرنگ عيار ، ايشان نيز بر در بارگاه شاه وليد رسيده بودند . فيروز شاه از مركب پياده شد و مركب را بشبرنگ داد و با به‌روز هر دو بر در بارگاه شاه وليد ايستاده بودند و نظاره مىكردند . فيروز شاه در بارگاه نگاه كرد ، ديد كه سيصد كرسى زرين و سيمين نهاده و مبارزان مصر و يمن و عدن بر آن قرار گرفته ، چهل جلاد سياه روى با شمشيرهاى مصرى در دست ايستاده ؛ ناگاه غوغا برآمد كه طارق عيار رسيد . شاه وليد گفت : او را بار دهيد تا درآيد . سرهنگان دور شدند و راه دادند تا طارق عيار درآمد و آنچه بر دوش داشت بر زمين نهاد . فيروز شاه با به‌روز مىديدند كه شاه وليد گفت : اى طارق ، كجا بودى و چه خبر آوردى ؟ طارق عيار خدمت كرد و گفت : اى خداوند ، رفته بودم بلشكرگاه ايران تا شاه شجاع را و ملك نصر را و هلال عيار را از بند بگشايم و بيارم ، چون بدان لشكرگاه رسيدم ناگاه غوغا برآمد كه فيروز شاه و به‌روز عيار و شبرنگ عيار پيدا نيستند و كسى نمىداند كه بكجا رفته‌اند . در همان روز خبر رسيد كه شاه مظفر شاه هيرمندى مىرسد با صد هزار مرد با پهلوان بهزاد . امراى ايران استقبال كردند ، من نيز با ايشان رفتم . الحق لشكرى آراسته ديدم ، امراى ايران چون مظفر شاه را بديدند خدمت كردند ، مظفر شاه همه را پرسش كرد . همچنان بلشكرگاه آمدند تا ببارگاه ملك داراب درآمدند و خدمت كردند . ملك داراب مظفر شاه را در كنار گرفت و پرسش كرد و او را خلعت پوشانيد و جلاب خوردند و طعام كشيدند ، اما همه از براى فيروز شاه ملول بودند . چون شب شد هركسى ببارگاه خود رفتند ، من در كمين مظفر شاه بودم تا غلامان و خدمتكاران هركسى بجاى خود رفتند و بارگاه خالى ماند . من نيز بدولت شاه مصر مظفر شاه را بيهوش كردم و گرفتم و اينك آوردم . شاه وليد چون بشنيد خرم و شادمان گرديد و گفت : بگشاييد ! در حال طارق عيار سر گليم را بگشود و مظفر شاه را بيرون آورد . جوانى چون ماه شب چهارده ! همهء مصريان و يمنيان حيران آن حسن و جمال شدند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 532 | مولانا محمد بن احمد بيغمى