و عيار و خردمندست و دانا . بفرمود تا جلاب درآوردند تا مبارزان شربت بخوردند ، بعد از آن سفره درآوردند و طعام بخوردند . چون از نعمت خوردن فارغ آمدند ملك داراب شاه مظفر شاه را خلعت داد و بهزاد را نوازش كرد . پيل زور بديدار بهزاد شاد شد . ملك داراب گفت كه هيچ از فرزندم شاه فيروز شاه خبرى نيامد .
عيارانرا طلب كردند ، سياوش و آشوب عيار را ، كه بهروز و شبرنگ با فيروز شاه بودند ، اين دو عيار نيز آن زمان رسيده بودند . آشوب و سياوش را بدنبال فيروز شاه فرستادند تا ايشانرا بجويند و ملك داراب در حرم رفت و جملهء امرا پراگنده شدند ، بعضى با فرخزاد و بهزاد بصحبت پيل زور بودند .
اما راوى داستان روايت مىكند كه مظفر شاه ببارگاه خود درآمد . طارق عيار را در خاطر آن بود كه امشب مظفر شاه را زنده به سپاه مصر برد و در كمين مىبود و قوام كار نگاه ميداشت و احتياط مىكرد . از شب دو دانگ بگذشت ، گرد خيمه و بارگاه مظفر شاه خلوت شد و غلامان به آرامگاه خود رفتند و بعضى در گرد خيمه در خواب رفتند . چون طارق عيار هنگام فرصت ديد ، با خود گفت اكنون نشايد خوددارى كردن ! قدم پيش نهاد و از زير دامن سراپرده بگذشت و از قفاى خيمهء شاه مظفر شاه درآمد ، دو شمع ديد بر سرين و پايين نهاده ، و شاهزادهء هيرمند بر سر جامهء خواب حرير در خواب رفته ، و كلالها بر بالش پراگنده شده ، و چشمهاى نرگسين بر هم نهاده ، عرق بر جبينش چين بر چين نشسته ، دو ياقوت سرخ در گوش كرده ، و اسباب پادشاهانه مرتب نهاده ؛ طارق عيار پيش آمد و در آن شكل و شمايل نگاه كرد ، حيران بماند . گفت حيف باشد ، جوانى چنين را هلاك كردن ! پس دست در توبرهء حيل كرد و دو لوله از مس تعبيه كرده و داروى بيهوشانه پارهيى درو كرده پيش دماغ مظفر شاه آورد و باد درو دميد چنانك دارو درست در دماغ شاهزاده رفت ، در حال عطسهيى زد و بيهوش شد . طارق گرد بارگاه نگاه كرد ، هرچه نيكوتر ديد برداشت . بعد از آن مظفر شاه را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 530
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٣٠