تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 531

مساهمون:

ص٥٣١
برداشت ، بسته بر دوش گرفت و از بارگاه بيرون آمد چنانك هيچ‌كس او را نديد ، و بانگ بر قدم زد و از سپاه ايران بدر رفت و از طلايهء سپاه گذر كرد و شاه‌زاده را مىبرد تا وقت صبح دم درآمد . طارق عيار با خود گفت كه تا سپاه مصر خيلى راه مانده است ، اگر بروم مبادا كه از سپاه ايران ناگاه عيارى به من رسد و همه كار من بزيان آرد . پس مصلحت آنست كه اين شاه‌زاده [ را ] در غارى برم و در بند كنم و شب ديگر بيايم و او را بلشكر مصر برم . اين انديشه كرد و راه بگردانيد و در كوه درآمد و غارى پيدا كرد و شاه‌زاده مظفر شاه را در آن غار درآورد و بار ديگر داروى هوش بر درو دميد و در غار را به سنگ برآورد تا روز ديگر بيايد و او را ببرد . اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين گويد كه چون روز روشن شد غلامان شاه مظفر شاه بر در بارگاه مظفر شاه آمدند ، غلامى در بارگاه آمد شاه‌زاده را نديد ، فغان برآورد كه شاه‌زاده بكجاست كه بر بستر نيست ! اين بگفت و بيرون آمد ، چندانك بيشتر جستند كمتر يافتند . در حال پهلوان بهزاد را خبر كردند كه شاه مظفر شاه در بارگاه پيدا نيست ، در حال بهزاد سوار شد . اين آوازه در اردوى ملك داراب پيچيد ، لشكريان بطلب مشغول شدند . ملك داراب را خبر شد ، بغايت پريشان خاطر گشت . طيطوس حكيم و روشن راى وزير و امراى ايران جمع شدند . ملك داراب گفت : عجب حالتيست ! شبى فيروز شاه ناپيدا شد و امشب مظفر شاه ناپيدا شد ، نمىدانيم كه اين چه احوالست ! جملهء بزرگان درين كار فرو ماندند . ملك داراب عيارانرا طلب كرد . گفتند كه از دىروز بجستن فيروز شاه رفته‌اند . ملك داراب غمناك گشت و غوغا در لشكر ايران در افتاد و هركسى سخنى مىگفتند و جست‌وجوى مىكردند و نمىيافتند . اما مؤلف اخبار روايت كند كه شب ديگر شد ، باز طارق عيار در آن غار درآمد و مظفر شاه را بر دوش گرفت و از آن غار بيرون آمد و راه لشكر مصر در پيش گرفت و ميرفت تا بر در بارگاه شاه وليد رسيد . مؤلف داستان گويد كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 531 | مولانا محمد بن احمد بيغمى