بابلى و فرخان همدانى و سالار مزدقانى ، جملهء امراى ايران به استقبال رفتند . طارق عيار گفت : من نيز باستقبال ميروم . اين بگفت و با ايشان روانه شد . ناگاه از روى بيابان گرد عظيم برآمد و از دل گرد صد علم پيدا شد نشانهء صد هزار مرد « 1 » و در ميان ايشان چتر شاهى مىآوردند . در پاى چتر جوانى چون ماه شب چهارده مىآمد ، دو ياقوت سرخ در گوش كرده ، و نيم تاجى بر سر نهاده ، و بر مركبى چون كوه پارهيى برنشسته ، و جلى از اطلس بر مركب انداخته ، در زير چتر مىآمد ؛ و در پيش ييش او جوانى بر [ اسب ] سياه قيطاسى برنشسته ، مركب در بر گستوان كشيده ، پيشبندى از پولاد چينى بر پيشانى مركب بسته ، و سوارش خفتانى چينى در بر كرده ، و كلاه خود زر اندود بر سر نهاده ، و شمشير هندى حمايل كرده ، و عمودى از بيست من زر سرخ در دست گرفته ، نام او پهلوان بهزاد بن پيل زور بود ، برادر فرخزاد بود . چون نزديك رسيدند فرخزاد پياده شد . پيل زور نيز جهت عزت مظفر شاه پياده شد ، جملهء امراى ايران پياده شدند ، شاه مظفر شاه نيز پياده شد سبب آنك پهلوان پيل زور يادگار پهلوانان ما تقدم بود . يكديگر را در كنار گرفتند و از رنج راه پرسيدند و باز سواره گشتند و رو ببارگاه ملك داراب نهادند . چون بر در بارگاه رسيدند پياده شدند و در بارگاه رفتند و خدمت كردند . ملك داراب مظفر شاه را پرسش فرمود و رويش را ببوسيد ، بهزاد پاى ملك داراب را ببوسيد . ملك داراب او را نيز نوازش كرد و هر يكى بر جاى خود قرار گرفتند .
مظفر شاه هرچند نگاه كرد ، هيچ جا فيروز شاه را نديد ، پرسيد كه چونست شاهزاده فيروز شاه پيدا نيست ؟ ملك داراب گفت : امشب نيم شبى با بهروز عيار و شبرنگ عيار ناپديدار شدهاند ، ندانم كه كجا رفتهاند . دلم از بهر او خوفناكست كه ملك ياغيست و او عاشق ، و معشوق بدست دشمنان ، و او جوان شجاع و دلير ، اما آن قدر دلم تسلى دارد كه بهروز عيار با اوست . بهروز مرد دلير
هامش
( 1 ) - در اصل : پيدا شد تكرار شده است .