كه سبب تفكر چيست ؟ فيروز شاه گفت : اى برادر ! بدتر ازين چه باشد ؟ اين همه زحمت و بند و زنجير از بهر اين دختر كشيدم تا باشد كه بوصل او شاد شوم ، فايده نداد ! اكنون او را در مصر بردهاند و صالح وليد او را دوست ميدارد ، مبادا كه او را بصالح دهند ، آنگاه جملگى سعى من ضايع شود و از فراق او هلاك گردم ! بهروز گفت : اى شاهزاده ، كارها بصبر بر مىآيد ، تو ايمن باش و غم مخور كه آن دختر نيز از بهر تو بىقرارست و سر بهيچكس فرود نخواهد آورد . فيروز شاه گفت : اى عياران ، يك مرادى ديگر از شما دارم كه مرا يك نوبت ببريد در ميان لشكر مصر تا آن لشكر را تفرج كنم . بهروز گفت : اين كار آسانست ، چنانت ببريم و بياريم كه هيچ آفريده واقف نشود ، اما به شرطى كه صورت بدل كنى و خود را بر طريق عربوار « 1 » برآرى و مركبى تازى برنشينى . فيروز شاه گفت : روا باشد .
پس آن دو عيار نامدار در حال كار راستى كردند و هم در آن شب صورت فيروز شاه را مبدل كردند و مركبى تازى عربوار در كشيدند تا شاهزاده بر نشست و هم در آن نيم شب روانه شدند . آن دو عيار و شاهزاده مىرفتند تا كى برسند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء « 2 » اسرار روايت مىكند كه هم در آن شب شاه سرور يمنى در مجلس شاه وليد نشسته بود و از فرزندان ياد مىآوردند . از ناگاه بىاختيار گريه بر وى غالب شد و زار زار بگريست چنانك شاه وليد واقف گرديد . پرسيد كه شاها ، موجب اين گريه چيست ؟ شاه سرور گفت : از بهر آن كه بملك و مال من پادشاه در عالم نبود و هفت پسر شاه داشتم ، ناگاه بلا بر خان و مانم آمد و فرزندانم بيشتر تلف شدند و آنها كه هستند اسير دشمنانند . يكى در كشميرست كه از حالش خبرى ندارم ؛ و يكى در ايران در بندست ؛ و يكى در لشكر ايرانست ؛ شاه شجاعم با ملك نصر و هلال عيار اكنون مدتى شد كه اسير دام بلاى ايشانست ؛ و هيچ چارهيى نمىدانم و دلم از بهر آن فرزند ملولست . شاه وليد گفت : اگر من يكى را
هامش
( 1 ) - بر « طريق عرب » يا « عربوار » بتنهايى كافى بود .
( 2 ) - در اصل : گدارنده