تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
اى خداوند ، لشكر بغايت غلبه است ؛ و ديگر شنيدم كه بطلب تمر تاش « 1 » بديار بكر فرستادند كه كافر سهمناكست ، چنانك پانصد من گرز را كار مىفرمايد ؛ او را با چهل هزار مرد طلب كرده‌اند . لشكر مصر غلبه است و هنوز غلبه خواهند شد . ملك داراب گفت : تا مظفر شاه نيايد ما را پيش رفتن مصلحت نيست . ايشان درين سخن بودند كه حاجبى درآمد و گفت كه شبرنگ عيار بر درست و بار مىطلبد . گفت : درآريدش كه بغايت زود آمد ! شب رنگ درآمد و خدمت كرد و نامه بداد ، نامهء كرمانشاه بود ، نوشته بود كه : بعد از حمد و ثناى پادشاه لايزال ، جل و علا ، معلوم راى شاه باشد كه اين بنده را طلب فرموده بودند ، خواستم كه در روز روانه شوم ، شنيدم كه از ملك كشمير بهرام شاه كشميرى با لشكر عظيم روى بر طرف ايران نهاده است ؛ بنده اينجايگاه ملك را نگاه ميدارم كه مبادا حركتى واقع شود ، چون از كار ايشان فارغ شوم به خدمت پيوندم ، و السلام . شب رنگ گفت : درين راه كه مىآمدم شنيدم كه لشكر شاه مظفر شاه با بهزاد پهلوان درين حوالى رسيده‌اند . ملك داراب گفت : زودتر برسند ! شب رنگ گفت : اى شاه ، شايد كه فردا برسند يا پس فردا . آن روز بدين سخن بسر بردند . چون شب شد فيروز شاه در بارگاه خود درآمد و خلوت كرد و گفت : هيچ كس را به من راه مدهيد كه امشب آسايش خواهم كرد . از آن سخن كه به‌روز عيار در نامه آورده بود كه من عين الحيات را به شاه صالح خواهم داد ، فيروز شاه بغايت پريشان خاطر گشته بود . چنانك در خيمه درآمد و مىگريست و مىناليد ، فرمود كه به‌روز عيار را با شب رنگ بخوانيد كه امشب با ايشان كارى مهم دارم كه درد مرا ايشان دوا دارند . در حال برفتند و هر دو را طلب كردند . آن هر دو عيار درآمدند و خدمت كردند . به‌روز نگاه كرد ، فيروز شاه را بغايت پريشان خاطر ديد ، پرسيد
هامش
( 1 ) - تمر تاش - تيمور تاش