تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥
طيفور گفت : ما كه اهل يمنيم يكديگر را نيك مىشناسيم ، در ميان ما كسى از آن نيست كه طاقت حرب ايشانش باشد ، و يا با ايشان مبارزت تواند نمودن ، و ميدانم كه در ميان مبارزان مصر هم [ كسى ] نيست كه در ميدان رود و مبارزت نمايد . پهلوان خطير نيك مىداند كه من راست مىگويم . شاه وليد گفت : چون چنين است ، نامه‌يى بنويسيد بديار بكر پيش تيمور تاش كه از ملك ديار بكر با چهل هزار مرد بيايد و جواب دشمن بگويد كه مرد مبارز و پهلوانست ، چنانك شنيده‌ام كه در روز مردى پانصد من گرز را كار مىفرمايد . طيفور گفت : روا باشد . پس در حال نامه‌يى نوشتند بسوى تيمور تاش و بدست قاصدى دادند و روانه كردند . چون ازين كار پرداختند به كارهاى ديگر مشغول گشتند . مؤلف اخبار روايت مىكند كه قاصد كه به‌روز بود ، نامهء شاه وليد را بر گرفت و بلشكرگاه داراب آمد . پرده برداشتند ، به‌روز درآمد و خدمت كرد و آنچه ديده بود و شنيده تقرير كرد و نامهء شاه وليد بداد . مهر از نامه بر گرفتند ، نوشته بود كه : اى ملك داراب ، بدانكه شاه سرور همسايهء منست و ما را باهم دوستى بسيار هست از قديم باز ؛ و ديگر آنك عين الحيات را همچنان‌كه فرزند تو فيروز شاه دوست ميدارد ، فرزند من نيز ، شاه صالح ، دوست ميدارد . چندان‌كه او را مىبايد به تو نخواهيم داد و گذاشت ؛ و ديگر آنك پهلوان پاىتختم را ، پهلوان خطاب ، كشته‌اى ، من خود به خون خواستن او مىآمدم ، ما را با شما به غير از حرب كارى نيست و تو گمان مىبرى كه مملكت مصر چون يمن باشد ؟ چندان لشكر بياورم كه زمين و زمان لشكر بگيرد ! ملك داراب چون اين كلمات بشنيد ، گفت : مرا معلوم شد كه وليد خالد مرد نادانست و هيچ عقل ندارد كه به اختيار خود با من سر حرب دارد . بعد از آن رو به به‌روز كرد و گفت : اى عيار ، لشكر مصر را چون ديدى ؟ به‌روز گفت :