دست بدست ميدادند تا بدست شاه وليد رسانيدند . شاه وليد مهر از نامه برداشت و بدست نيكانديش وزير داد . نوشته بود :
اول بسم اللّه الملك المنان ، اول نامه نام خداوندى كه عالم را بيافريد و زمين را بگستريد . حكيمى كه بحكمت بالغه بر تختهء زمردين آسمان خط مجرّه را بنقطهاى زرين كواكب اعراب كرد . عليمى كه بقدرت كامله حاشيهء كتابهء افق را به نون سيمين هلال مزيد جمال داد ؛ ديدهء نرگس چون نرگس ديده به انوار قدرتش بيناست و زبان سوسن چون سوسن زبان به اذكار حكمتش گوياست . زلف بنفشه چون بنفشهء زلف خوبان از نفحات نسيم لطفش معطر . [ دوم نامه ] بعد از حمد خداوند تعالى ، درود و ثنا بر ارواح انبيا كه راه روان راه حضرتند و راه نمايان راه جنتاند . سيوم نامه از بر من كه ملك داراب بن بهمنم به بر تو كه شاه مصر و شام و ديار سعيدى . اى وليد بن خالد ، بدان كه پدران تو درين ديار پادشاه بودهاند و پدران من در ايران پادشاه بودهاند . هرگز در ميان ما عداوت نبوده است ، اكنون نيز بايد كه نباشد ؛ و بدانك سرور يمنى با من بسيار بديها كرد ، و بدان سبب در ميان ما حرب واقع شد . سبب در ميانه عين الحياتست و عاقبت امان خواست و قول كرد كه بعد از چهل روز دختر بدهد . عاقبت غدر كرد و از شما مدد خواست . شما را نبايست مدد كردن . چون مدد او كرديد پهلوان خطاب در ميانه بقتل آمد و آن لشكر را بسيار بقايى نبود ، و شاه سرور يمنى از پيش من گريخته در پيش تو آمده است . اكنون من نيز در عقب او آمدهام نه از براى مال و ملك ، بلك به جهت آن دختر . اكنون چون نامه بمطالعه رسد بدان كه دويست و پنجاه هزار مرد با منست و ديگر فرستادهام به ايران و لشكر طلب كردهام ، و شاه مظفر شاه هيرمندى با صد هزار مرد مىرسند ، و شاه كرمانشاه با صد هزار مرد مىآيند ؛ اكنون تو مرد عاقلى و پادشاه عادل ، نيك انديشه كن و اين فتنه را بنشان و عين الحيات را بجانب ما بفرست تا ما نيز از اينجا باز گرديم .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 523
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٢٣