به روز گفت : قاصدم از بر شاه ايران ملك داراب بن بهمن ، نامه دارم پيش شاه وليد بن خالد . در حال غلامان در اندرون بارگاه درآمدند و از آمدن بهروز عيار خبر كردند .
شاه وليد گفت : درآريد .
مؤلف اخبار روايت كند كه پردهداران پرده برداشتند و بهروز را درآوردند .
بهروز نگاه كرد ، در برابر تختى ديد زده و دو پادشاه بر سر تخت قرار گرفته و سيصد كرسى زرين گرداگرد تخت نهاده و سيصد امير و سردار از مصرى و يمنى بر سر كرسيها نشسته و چهل سر وزير خردمند دانا نشسته و سه وزير بالاى دست جملگى قرار گرفته ، يكى طيفور وزير بود و يكى ديگر الياس وزير ، وزيران سرور يمنى بودند ، و يكى وزير شاه مصر بود كه او را نيكانديش وزير ميگفتند ؛ و چهل جلاد روسياه بلند بالا از جهت سياست در برابر ايستاده ؛ سيصد سر اميران يمنى و عدنى و طايفى و مصرى و شامى و رومى و مغربى هر يكى بر جاى خود قرار گرفته ؛ سه هزار غلام و حاجب از درون و بيرون با كمر و با عمودهاى زر در دست ايستاده . بهروز عيار آن اساس و عظمت و هيبت بديد ، متعجب فرو ماند و در حال زمين خدمت ببوسيد و مدح شاه وليد گفت . گفت : ايوان شهريارى و بارگاه كامرانى بزيب و زينت تاج و سرير معالى خداوند عالم آراسته و مزين باد ! بيت :
كه سلطان جهان شاه جوانبخت * كه بر خوردار باد از تاج و از تخت
پناه ملك شاهنشاه مقبل * خداوند جهان سلطان عادل
سرير افروز اقليم معانى * ولايت گير ملك زندگانى
چون اين ابيات بخواند ، در برابر تخت بايستاد و سر در پيش انداخت .
شاه وليد بن خالد با جملهء امرا و وزراى دولت از فصاحت و بلاغت بهروز عجب ماندند . پس شاه وليد بن خالد پرسيد كه اين چه كس است و بچه كار آمده است ؟
وزرا پرسيدند . بهروز باز خدمت كرد و نامه را ببوسيد و بدست وزرا داد . ايشان