كه دلش از بهر فيروز شاه خراب بود اما از سر ضرورت استقبال توران دخت كرد تا توران دخت درآمد . عين الحيات او را در كنار گرفت و پرسش كرد . عين الحيات گفت : الحمد للّه كه ديدار سلطان مصر خوبى بسلامت ديدم ، بيت
زهى دولت كه بعد از روزگارى * رخ سلطان اعظم باز ديدم
سپاس و شكر ايزد را كه شادى * مسلط بر سر غم باز ديدم
مرا گويى كه دادند جمله عالم * كه روى شاه عالم باز ديدم
بعد از آن يكديگر را پرسش كردند . توران دخت از آن شكل و شمايل و حسن و لطافت عين الحيات عجايب بماند . با خود گفت : هرچه از صفت اين دختر شنيده بودم صد چندانست . اما بغايت متردد و پريشان خاطرش مىبينم ، نمىدانم سبب چيست ؟ الحق توران دخت نيز بغايت جمالى خوب داشت . آن دو ماهروى سلسله موى باهم بسر مىبردند تا عاقبت كار بچه رسد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه شاه سرور يمنى از بردن عين الحيات در مصر بغايت ملول بود كه يك زمان بى او نتوانستى بود .
با خود گفت بدحالتى بود كه فرزند مرا در مصر بردند و از من جدا كردند ، عجب دانم كه من او را ديگر توانم ديد . كاشكى اين دختر بفيروز شاه داده بودمى . طيفور وزير گفت : شاها ، ترا چه شد كه بغايت پريشان گشتهاى ؟ شاه سرور گفت : اى طيفور ، از بردن عين الحيات در مصر من راضى نبودم ، اما چكنم كه چاره ندارم . طيفور گفت :
اى شاه ، تو چها ميگويى ؟ اين دختر را البته شوهرى بايد ، تا كى دختر را در خانه نگاه توان داشتن ؟ دختر در خانهء پدر بدان آب پاك صافى مىماند كه از حد اعتدال بيرون در يك جاى مىماند ، بوى ناخوش ميدهد ، بيت :
پاكيزهتر از آب نباشد چيزى * هر جا كه مقام كرد گنديده شود
اگر در كرت اول كه بخواستارى او آمده بودند ، اگر داده مىبودى اين همه فتنه