آوردهايم . اما ما را چندان مهلت است كه جواب ايرانيان بگوييم ، چون از كار ايشان فارغ شويم از سر دلخوشى و حضور به كار عروسى پردازيم . شاه وليد گفت : روا باشد ! اما شاه خوبانرا بمصر بايد فرستاد ، پيش دخترم توران دخت تا باهم بسر برند تا ما را از اين كار ايمن شدن . شاه سرور جواب نتوانست گفت . حكم شد كه عين الحيات را بمصر برند ، چند كس را مقرر شد . در حال اين خبر به عين الحيات كردند كه ترا به شاهزادهء مصر صالح بن وليد دادند ، اما عروسى در توقف است چندانى كه جواب ايرانيان بگويند . عين الحيات ازين سخن بغايت ملول شد و آب در ديده درآورد .
شريفه او را تسلى داد و گفت : اى شاهزاده ، تو غم مخور ، چندانك فيروز شاه زنده است ، هيچكس در تو نتواند نگاه كردن ! عين الحيات گفت : اى خواهر ، مرا در مصر خواهند برد ، ديگر كى توانم بيرون آمدن ؟ شريفه گفت : هيچ تفاوت نيست .
ايشان درين سخن بودند كه معتمدان شاه وليد درآمدند و محفهء زرين درآوردند تا شاه خوبانرا با متعلقان بمصر برند . عين الحيات بضرورت برخاست و در محفه بنشست با كسان خود ، و در شهر مصر درآمد ، گريان و نالان و زارى كنان . چون در شهر درآمد [ او را ] بقصر شاهزاده توران دخت بردند و فرود آوردند .
مؤلف اخبار روايت مىكند كه اين توران دخت ، دختر شاه وليد بود ، و در غايت حسن و جمال بود ، و شاه وليد او را بغايت دوست ميداشت . چون از آمدن عين الحيات در قصر او واقف شد شادمان گشت و با دايهء خود گفت : اى دايه ، صفت حسن اين دختر بسيار شنيدهام ، يك بار ببينم كه اين همه فتنه و آشوب در ميان پادشاهان سبب اوست ، او را تفرج كنم ؛ فرزند ملك داراب فيروز شاه با چندين لشكر و اسباب به جهت او زحمت ميكشد ، و برادرم ملك صالح خود بسبب او ديوانه بود .
دايه گفت : آرى اى جان مادر ، بغايت صاحب جمالش نشان ميدهند . چون توران دخت پيش عين الحيات آمد ، عين الحيات را از آمدن توران دخت خبر كردند . هرچند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 518
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥١٨