جملهء امراى دولت شادى كردند . طيفور وزير گفت : اى خداوند ، پادشاه مصر پادشاه عظيم است و مملكت مصر ملك قديم است و مال و لشكر فراوان دارد . شاه اسد گفت : اى خداوند شاه وليد حكم كرد ، در سه روز چهارصد هزار سوار جمع شدند ، چنانچه هنوز از جاى دور هيچكس را طلب نكرده بودند . طيفور گفت : شاها ، اگر ملك داراب در مملكت مصر درآيد يقين دان كه يكى جان بدر نخواهند بردن .
شاه اسد گفت كه ما را زودتر بدر مصر مىبايد رفتن و با آن لشكر به زودى ملحق شدن . پس روز ديگر از آن موضع كوچ كردند و رو بمصر نهادند .
راوى داستان گويد كه از آن جانب شاه وليد نيز از مصر بيرون آمد و پشت بر شهر مصر كرد و فرود آمد و امرا و وزراى خود را به استقبال شاه سرور يمنى بفرستاد .
چون نزديك رسيدند شاه سرور نيز طيفور وزير را با چند سر امير پيش فرستاد تا ايشانرا بدر بارگاه شاه سرور آوردند . چون پرده برداشتند و آن جماعت را درآوردند ، ايشان در حضرت شاه سرور درآمدند و شرايط خدمت بجاى آوردند . بعد از آن سلام شاه وليد بن خالد برسانيدند و از زبان او دلدارى كردند . شاه سرور خدمت كرد و ايشانرا تعظيم كرد و تشريفات ارزانى فرمود و آن شب در آن موضع بودند . روز ديگر سواره شدند و عزيمت مصر كردند . چون نزديك رسيدند ، شاه وليد را خبر شد ، او نيز استقبال كرد . از برابر گرد برخاست از دل گرد لشكر يمن پيدا شد . شاه وليد پيش رفت ، شاه سرور نيز در رسيد ، همچنان از سر اسب يكديگر را در كنار گرفتند و از آنجا باز گشتند و خيمه و بارگاه زدند و فرود آمدند و شاديها كردند . در حال شاه وليد بن خالد از بهر شاه سرور نعمتهاى فراوان از مأكولات و مشروبات بفرستاد . آن نخستين ملاقات بود در ميان شاه وليد و شاه سرور .
راوى اين داستان گويد كه چون آن شب بگذشت ، روز ديگر شاه سرور يمنى عزم بارگاه شاه وليد كرد . چون بر در بارگاه رسيد شاه وليد را خبر كردند ، بفرمود
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 516
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥١٦