با شاه اسد از لشكر جدا شدند و عزم مصر كردند و پيشتر خود اهل مصر را كشته شدن خطاب و آمدن شاه سرور خبر شده بود . وليد بن خالد چون واقف شد كه خطير بىبرادر مىآيد ، حكم فرمود تا بزرگان به استقبال بدر رفتند ، و خطير را با شاه اسد در شهر مصر درآوردند . چون بر در ايوان شاه وليد بن خالد رسيدند ، شاه را از آمدن ايشان خبر كردند ، بفرمود تا پرده برداشتند . اول خطير درآمد و در خدمت شاه روى بر زمين نهاد و رو در خاك بماليد و آب در ديده درآورد و از مرگ برادر ياد كرد . شاه وليد موجب كشته شدن خطاب باز پرسيد . خطير جمله را بشرح تقرير كرد . شاه وليد او را بنواخت و تسلى كرد و گفت : هيچ انديشه مدار كه جاى برادر از آن تست و من خون برادرت را از ايرانيان بخواهم ، خاطر آسودهدار . اما شنيدهام كه يكى از فرزندان شاه سرور با تو آمده است . گفت : بلى پسر ميانين را كه شاه اسد مىگويند با من فرستاده است و در فلان موضع فرود آمدهاند .
درين حكايت بودند كه يكى از حجاب درآمد و گفت : اى خداوند ، شاه اسد بر در ايوان ايستاده است و بار ميطلبد ، حكم شاه چگونه نافد مىشود ؟ بفرمود كه درآيند . پرده برداشتند ، شاه اسد با جمعى از امراى خود درآمدند و در پيش شاه وليد خدمت كردند . به غير از شاه وليد كه در بارگاه بودند جمله بر پاى خاستند و عزت كردند . شاه اسد شرايط خدمت بجاى آورد و دعا و ثنا بتقديم رسانيد « 1 » . شاه وليد بفرمود تا كرسى زرنگار نهادند تا شاه اسد بنشست . بعد از آن جلاب درآوردند .
چون از جلاب فارغ شدند طعامهاى ملون درآوردند . چون از طعام خوردن فارغ شدند بسخن درآمدند و از هر بابى سخن مىگفتند . شاه اسد بر پاى خاست و مدح و ثناى شاه بگفت . بعد از آن پيغامهاى پدرش بگزارد « 2 » و از لشكر ايران بسيار شكايت كرد . شاه وليد گفت : اگر در روز اول بسخن من كار مىكرديت ، اين همه ملالت
هامش
( 1 ) - در اصل : . . . آوردند . . . رسانيدند
( 2 ) - در اصل : بگذارد .