راوى اخبار گويد كه چون شاه مظفر شاه از مضمون نامه وقوف يافت ، اشارت كرد تا آشوب عيار را طلب كردند ؛ جوانى درآمد ، چستى ، جهندهيى ، روندهيى ، دوندهيى زيرك و دانا ؛ به همه هنرى آراسته ، درآمد و خدمت كرد . شاه مظفر شاه گفت : اى آشوب ! اين جوانمرد از پيش ملك داراب آمده است ، و بطلب لشكر آمده است ، و مرد عيار پيشه است ، و پهلوان و عيار و شب رو ، و عيار پاىتخت من تويى ، و رعايت او برتست . او را با خود ببر و رعايت مىكن تا من به كار راستى لشكر مشغول شوم . آشوب عيار خدمت كرد و گفت : بندگى كنم . اين بگفت و دست سياوش بگرفت و بيرون رفت . پس شاه مظفر شاه با پهلوان بهزاد مشورت كرد و به كار راستى لشكر مشغول شدند .
اما از آن جانب راوى داستان روايه كند كه چون شبرنگ عيار از راه خوزستان بگذشت و رو بملك فارس نهاد تا پاىتخت كرمانشاه رسيد ، نامهء ملك داراب را برسانيد . ايشان نامه را مطالعه كردند ، هم در روز لشكر از ولايت طلب كردند ، حكم فرمود تا پيل پاى عيار را طلب كردند و شبرنگ عيار را به دو سپردند و با پهلوان پيلتن برادر فرخزاد مشورت كردند در باب لشكر كشيدن تا قصهء ايشان كى شنوى .
اما مؤلف اخبار گويد كه چون ملك داراب عزم مصر كرد از راه برّ طويل ميرفت ، و از آن طرف شاه سرور يمنى با لشكر شكسته و با برادر خطاب ، خطير زخمدار ، پيشتر مىآمدند تا قريب ملك مصر رسيدند . چون بدان حوالى نزديك شدند ، طيفور وزير گفت : پيش از آن كه ما بمصر رسيم ، اول خبر رسيدن ما بشاه وليد خالد بايد فرستيدن و از آمدن ما او را خبر كردن . شاه سرور گفت : كرا مصلحت ميدانيد كه بفرستيم ؟ طيفور گفت : كه اين كار هركسى نيست مگر يكى را از فرزندان شاه بفرستيم . شاه سرور گفت شاه اسد را بايد فرستادن . خطير گفت : من نيز در خدمت شاهزاده بروم و شاه را از مرگ برادرم خبردار كنم . گفتند روا باشد . پس خطير
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 512
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥١٢