چون سياوش در بارگاه درآمد ، ايوانى ديد بغايت عالى به انواع ديباها آراسته ، و تختى از عاج و آبنوس نهاده ؛ و جوانى همچون ماه بر سر آن تخت قرار گرفته ، هنوز موى رويش ندميده ، و تاجى هفت كنگره بر تارك سر نهاده ، و لباچهء شاهى در بر افگنده ، و كمر مرصع بر ميان بسته ؛ و ده عدد كرسى زرنگار نهاده ، و ده جوان پهلوان مبارز بر سر كرسيها قرار گرفته ؛ و بر بالاى دست ايشان جوانى چون خورشيد تابان با كلاه كيخسروى بر تارك سر كج نهاده ، و دو حلقهء زرين در گوش كرده ، تو گويى كه مگر رستم دستان و يا سام نريمانست ، بر سر صندلى پهلوانى قرار گرفته ؛ نه پهلوان ديگر زيردست او بر صندليهاى زرين نشسته كه هر يكى با سايهء خود در عربده بودند . حجاب و نواب بسيار در برابر دست ادب بر سينه نهاده و منتظر فرمان ايستاده ، و غلامان زرين كمر ، دست در كمر يكديگر زده ، پر قبا در پر قبا بافته ، اسباب پادشاهى را بغايت مهيا و مرتب داشته . سياوش چون آن اسباب و سياست و هيبت بديد زمين خدمت ببوسيد و مدح و ثناى شاه مظفر شاه بواجب به اقامت رسانيد . شاه مظفر شاه به نشستن اشارت فرمود . سياوش بموجب حكم شاهى بر جاى خود قرار گرفت . شاه فرمود تا جلاب درآوردند و بدست سياوش دادند . چون از جلاب خوردن فارغ شدند ، شاه مظفر شاه از سياوش نقاش پرسيد كه از كجا مىآيى و چه كسى و از روزگار چه خبر دارى ؟ باز گوى ! سياوش بر پاى خاست و خدمت كرد و نامهء ملك داراب را سر به مهر بيرون آورد ، و بوسه كرد و بر گوشهء تخت نهاد . شاه مظفر شاه در نامه نظر كرد ، مهر ملك داراب ديد ، بر سر تخت بر پاى خاست و نامه را ببوسيد و مهر از نامه برداشت و بدست وزير داد . وزير خدمت كرد و مطالعه نمود . شاه مظفر شاه گفت : نامهء شاه ايرانست ، ملك داراب بن ملك بهمن بن اسفنديار ، چنان بخوان كه جملهء امرا آن را بشنوند . وزير بنياد خواندن كرد . راوى داستان روايت كند كه چون وزير نامه را بگشود نوشته بود :
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 510
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥١٠